رهائی

به لبهایم مزن قفل خموشی

که دردل قصه ای ناگفته دارم

زپایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

منم آن مرغ  آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرودم ناله شد درسینه تنگ

به حسرتها سرآمد روزگارم

به لبهایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آوازخود را

بیا بگشای درتا پرگشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگربگذاری ام پرواز کردن

گلی خواهم شدن درگلشن شعر

مگو شعر تو سرتا پا گنه بود

ازین ننگ و گنه پیمانه ای ده

بهشت و حور وآب کوثر ازتو

مرادر قعردوزخ خانه ای ده

کتابی خلوتی شعری سکوتی

مرامستی و سکر زندگانیست

چه غم گردربهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

بدورافکن حدیث نام ای دوست

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا می بخشد آن پروردگاری

که شاعررا دلی دیوانه داده

بیا بگشای درتا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگربگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن درگلشن شعر...


"فروغ فرخزاد"

من!

شوریدۀ آزرده دل بی سر و پا من!

درشهر شما عاشق انگشت نما من!

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست

جانا به خدا من...به خدا من...به خدا من!

شاه همه خوبان سخنگوی غزل ساز

اما به درخانه عشق تو گدا من!

یک دم نه به یاد من و رنجوری من ،تو

یک عمر گرفتار به زنجیر وفا من

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!

آهوی گرفتار به زندان شما من!

تا بیشتر از غم دل دیوانه بسوزد

برداشته شب تا به سحر دست دعا من

سیمین طلب یاریم ازدوست خطا بود

ای بی دل آشفته ! کجا دوست؟ کجا من؟...!

 

"سیمین بهبهانی"

پری ها...

دیری ست دلم در گرو ناز پری هاست

روشن شده چشمم که نظرباز پری هاست

دیوانه ام و با پریانم سر و سرّی ست

لب تر کنم این جا پُر آواز پری هاست

لب تر کنم این خانه پری خانه ی محض است

دفترچه ی شعرم پَر پرواز پری هاست

جنّات نعیم است، گریبان کلیم است

پردیس مگر در یقه ی باز پری هاست؟!

*

ای دختر شاه پریان! خانه ات آباد!

زیبایی تو خانه برانداز پری هاست

هر بافه ی مویت شجره نامه ی جنّی ست!

چشمان تو دنیای خبرساز پری هاست...

من راز نگهدار ترین دیو جهانم

آغوش تو صندوقچه ی راز پری هاست..


"علیرضا بدیع"

 

فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

 شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ 

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

 

 گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

 چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
 

 تقویم چارفصل دلم را ورق زدم

 آن برگ های سبزِِِ سرآغاز سال کو؟
 

 رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

 حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟


بخشش

در حوالی یک عصر زمستانی

دلم برای خودم تنگ شد

آواره شدم در کوچه و پس کوچه ها

هیچ نبودم هیچ جا

در گذر از یک سایه

چشمهایت را یافتم

و دستهایت

نگاه کردم پرنده ای نشسته بر شانه ات

شب خود را رها کردم در نامت

پرنده در چشمهایم آواز خواند

آئینه مرا با خود برد

پرنده عاشقم شد

و من موهای سفیدم را به باد دادم

تا با خود ببرد


یا ربّ تو بیا کمی هرس کن

دیشب توبه ی خود را به در خانه ی ربّ
در طَبَق ِ عجز رساندم
مشتی گِله و عشوه و آلام
مشتی گره کور و مشتی آمال
ای ربّ تو در این شب،بر من ِ تنها،کمی قدر بیاموز
کمی لطف و صفا در قلم و اندکی اخلاص بیاموز
ما مدعی ِ عاشق و,پیشه ی رندی نداریم
ما مفتخریم،کین شب مهمان تو هستیم
یاربّ گنهم تو دانی و نگاهم تو خوانی
یاربّ سببی ساز که آن "یارِ سفر کرده بیاید" ...
یاربّ به سیاهی دلم نظر کن
شتی از نور منیرت بفشان و شب تارم سحر کن
یاربّ دل من سخت گرفتست،آنگونه که خواهی جلا کن
اشکی از چشمه ی شوق و نوری از رحمت خود
بر دل غمزده ی ما برسان,بفشان,سیل به پا کن
فصل آن است که این مزرعه را
یا ربّ تو بیا کمی هرس کن


یاسر منیری

نمی خواهم بمیرم !!!

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

كجا باید صدا سر داد؟

در زیر كدامین آسمان،

روی كدامین كوه؟

كه در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد پژواك این فریاد!

كجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین كر، آسمان كوراست

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.

به دوشم گرچه بارغم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین

بسته است.

دلم با صد هزاران رشته، با این خلق

با این مهر، با این ماه

با این خاك با این آب ...

پیوسته است.

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم كرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است.

دو روزی را كه بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی، چه دنیائی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی

و نور است ...

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!

ای آسمان!

ای شب!

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است؟

فریدون مشیری

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

 تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن

 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست

 انسان كه می خواهد دلت با من بگو آری

 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

محمد علی بهمنی

گُنگم!

گُنگم!

مثل سیمای زنی در مه

مردی در گرگ و میش

این واقعیت این روزهای من است!

_ انگار كه جعبه ی رنگهایم

در جوی آب افتاده باشد _

مبهم ترین نقاشی تمام زندگی ام را ترسیم میكنم

منی كه میرود ... بی تو ...

در سكوتِ میان دو گریه ، لبخند میزنم

و آرامش را به صرف یك فنجان تلخكامی دعوت میكنم

حالا فیلسوف وار سكوت میكنم

هر آنچه را كه با فریاد گفتنی نیست

لطفا به اندازه ی تمام دوستت دارم هایی كه نشنیدم

سكوتم را بشنو

" قاصدك "

تو که از بارانی

تو که از بارانی

و برایت گل سرخ

با یکی شاخه پر خار کویر

یکرنگ است

خانه ات ابادان

به تن خشک شقایق نیز قطره ای عشق ببار

تا دل پر خونش کمی ارام شود

تو که از بارانی

دم خیست خوش باد

به من تشنه ببار

بی نشان "عشقت"

سینه اش خشک شد از قحطی تو


امروز، که محتـاج توام

امروز،
که محتـاج توام، جـای تو خالـــیست...
فردا،
که می آیی به سراغم نفسی نیست!

بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند!

اردلان سرفراز

خسته ام...

خسته ام...


از صبوری خسته ام...


از فریادهایی كه در گلویم خفه ماند...


از اشك هایی كه قاه قاه خنده شد...


و از حرف هایی كه زنده به گور گشت در گورستان دلم


آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،


در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .


این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ...


برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم....!

تو کیستی؟

تو کیستی؟

هان؟

یادم آمد...

...

تو همانی که روزی با پاهایت آمدی

و نماندی و رفتی!!!

و من...

من همانم

که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم


سالها رفت و هنوز

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من


که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟


صبح تا نیمه ی شب منتظری


همه جا می نگری


گاه با ماه سخن می گویی


گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی


راستی گمشده ات کیست؟


کجاست؟


صدفی در دریا است؟


نوری از روزنه فرداهاست


یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

لحظه ی دیدار نزدیک است

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ...
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است”

مهدی اخوان ثالث

من دلم می خواهد

من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!

عاری از عاطفه ها...
تهی از موج و سراب...

دورتر از رفقا...

خالی از هرچه فراق!!

من نه عاشق هستم ؛

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

من دلم تنگ خودم گشته و بس...!

درخواب قدمی بردار‎

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن.

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم

بعد، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی.

مرغ پریده

هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده

هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده

 تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم

 که این فرشته برای من از بهشت رسیده

بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم

خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده

هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی

 که چونی ای به سر راه انتظار کشیده

 چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران

سپید کردی چشمم در انتظار سپیده

به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل

 که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده

 ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی

که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده

 خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم

 که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده

ابتهاج

در سوگ پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر

محمد علی بهمنی

پی نوشت :

- بازهم روز تو آمد

و من

حتی نمیتوانم لبخند بزنم

- باز هم یک تیر ...

یادت باشد...

یـــادت بــاشـــد فـــرقـــی نمــیـــکـنــــد
تـــو دِل ببـــری یـــا مــن دِل ببــــازم
اگـــر حـکـــــم ، حــکـــم دِل نبـــاشـــد

دیــــر یـــا زود یکــنـفـــــر خــواهـد بـــُــریــــد ..!