رهائی
به لبهایم مزن قفل خموشی
که دردل قصه ای ناگفته دارم
زپایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
منم آن مرغ آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه پرواز دارم
سرودم ناله شد درسینه تنگ
به حسرتها سرآمد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آوازخود را
بیا بگشای درتا پرگشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگربگذاری ام پرواز کردن
گلی خواهم شدن درگلشن شعر
مگو شعر تو سرتا پا گنه بود
ازین ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور وآب کوثر ازتو
مرادر قعردوزخ خانه ای ده
کتابی خلوتی شعری سکوتی
مرامستی و سکر زندگانیست
چه غم گردربهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
بدورافکن حدیث نام ای دوست
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد آن پروردگاری
که شاعررا دلی دیوانه داده
بیا بگشای درتا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگربگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن درگلشن شعر...
"فروغ فرخزاد"
