آدمـ هـا کـه " عــوض " می شـونـد ...


آدمـ هـا کـه " عــوض " می شـونـد ...

از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان

مـی شود ایـن را فـهمیـد !

از "بوسه هایشان "

از " حـرف هـا " و " نـگاه هـا "

از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه

بیـن ِ تــو و خـودشان می کـنـند

و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند ...!

حرف بزن

حرف بزن

ممنوع ترین حرف های جهان از کنار لب های تو که بگذرد

کبوتری است که لانه به چشم های من دارد

عمر!

سخت ترین فعلی که برایت صرف کردم

عمرم بود ....

مست

فقط یک پیک از شراب نگاهت خوردم.
چند ساله بودند این چشمانت ؟!
عمری گذشت و هنوز وقتی به تو فکر می کنم
تلو تلو می خورم
...

محال ترین اتفاق

اگرمیخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد

باور محال بودنش را عوض کن

عاشقانه ترین صحنه های زندگی

تا کجا میخواهی بروی؟!

اینهمه رفتنت چه فایده ای دارد اصلا؟

به پشت سرت نگاه کن!

این سایه ی تو نیست!

منم که به دنبال تو راه افتاده ام!

مثل بادکنکی به دست کودکی!

هرجا میروی با یک نخ به تو وصلم!

نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا!!


درد دلهای زنانه زنان

 
من زنم

! بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی

… او خواست که من زن باشم

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

… و برویت نیاورم که از تو قویترم

… من زنم

… من ناقص العقلم

با همین عقل ناقصم

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

!!! و تو عقلت کاملتر از من بود

... من زنم

یاد گرفته ام عاشقت بمانم

... و همیشه متهم به هرزگی شوم

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

! تظاهر کردی با من خواهی ماند

...من زنم

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

!!! چرا که تو نیرومند تری

... من زنم

... وقت تولد نوزاد

... تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان

سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،

... لذتهای شبانه

! خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو

عادلانه است نه؟؟؟

... من زنم

... آری من زنم

... او خواست که من زن باشم

... همچنان به تو اعتماد خواهم کرد

... عشق خواهم ورزید

... به مردانگی ات خواهم بالید

... با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد

... پشتیبانت خواهم بود

! و تو مرد بمان

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت

جسارت می خواهد

جسارت می خواهد ،... نردیک شدن به دورترین افکار زنی ،.. که روزها " مردانه " با زندگی می جنگد اما شب ها ،... بالش اش ازهق هق های " زنانه " خیس است !!! آری ! جسارت می خواهد

افسانه ی خاموشی

 چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی

 مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی

 ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم

 که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی

می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش

به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی

سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت

 چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی

نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه

 بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی

 

ابتهاج