زندگی

ایـــن روزها تــمام حـواسـم بـه زنـدگیـست
ترجـیـح مـی دهــم نفسی زنـــدگــی کـــنم
ترجـیـح می دهــم شـده حتـی به زور وهـم
با هــر بـهانه ای ٬ هوسی ... زنــدگـی کــنم
(؟)

کفشهایم

دلبسته ي کفشهایم بودم.  کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند

قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد . سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که

رفتن دردناک بود

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است. چرا خانه ام

کوچک است و شهرم و دنيایم

مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار

می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

 پارسايي از کنارم رد شد

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

و زيباترين خطر..... از دست دادن

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم

تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

سخت و آسان

چه آسان از دست می دهیم و چه سخت می پذیریم که آسان از دست داده ایم !!

(؟)

دلم گرفته - حال این روزها ...

خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته!!

 بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...

 بیا تا دل کوچــــــــــکم را

 خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!

 خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..

که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!

بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن..

که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!

خدایـــا کمـــک کـــن :

که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد..

کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...

مبـــادا بمیـــرد...!!!

خــــدایــا دلــــــم را

که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت..

اگر چه شــــــکســــــته!!!

شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!


عرفان نظر آهاری

شرط عاشقی


اي دل آن دم که خراب از مي گلگون باشي
بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي
در مقامي که صدارت به فقيران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشي
 
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشي

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگري از دايره بيرون باشي
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
کي روي ره ز که پرسي چه کني چون باشي
تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي
ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشي
ساغري نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ايام جگرخون باشي
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشي

 حافظ

غزلی از مجموعه ی دستور زبان عشق

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

قیصر امین پور

کس و نا کس

من از روییدن خار لب دیوار دانستم

که

ناکس - کس نمی گردد از آن بالا نشینی ها

...

آرزو

لذت آنچه امروز داری را با آرزوی آنچه نداری خراب نکن - اما بدان آنچه امروز داری - روزی آرزویش را داشتی ..

زندگی - گل سرخ

آنان که زندگی را بستری از گل های سرخ می دانند - همیشه از خارهای آن شکایت می کنند .

غافل از اینکه : هر خار پلی است برای در آغوش کشیدن گل سرخ !!!