مهم

دوستان محترم :

لطفا از قرار دادن نظرات بصورت " خصوصی " خودداری کنید .


با سپاس فراوان

چه خیال

دیرگاهیست

بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی

عادت کرده ایم به زمین

زمین جای گرم و نرمیست

چه خیال اگر چشمهایمان را خواب

چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است

تکیه


هنوز هم دلم تنگ می شود

برای محض حرف زدنت

و برای تکیه کلامهایت

که نمی دانستی

فقط کلام تو نبود

من هم به آنها تکیه داده بودم


پی نوشت : دیروز خبردار شدم پدر یکی از بهترین دوستانم پرواز کرد ورفت ،

دلتنگتم بیشتر از هروز " پدرم "


علف خستگی

من در این تاریکی فکر یک برۀ روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

نمی خواهم بمیرم !!!

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

كجا باید صدا سر داد؟

در زیر كدامین آسمان،

روی كدامین كوه؟

كه در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد پژواك این فریاد!

كجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین كر، آسمان كوراست

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.

به دوشم گرچه بارغم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین

بسته است.

دلم با صد هزاران رشته، با این خلق

با این مهر، با این ماه

با این خاك با این آب ...

پیوسته است.

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم كرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است.

دو روزی را كه بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی، چه دنیائی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی

و نور است ...

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!

ای آسمان!

ای شب!

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است؟

فریدون مشیری

عاشقم

عاشقم ،
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا ؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی …
منِ دلداده به آهی
بنشستیم ،
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ، تو را تنگ در آغوش بگیرم...

رحمان نصر اصفهانی

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

 تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن

 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست

 انسان كه می خواهد دلت با من بگو آری

 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

محمد علی بهمنی