مهم

دوستان محترم :

لطفا از قرار دادن نظرات بصورت " خصوصی " خودداری کنید .


با سپاس فراوان

من زنم آمیخته ای از متانت و زیبایی

من زنم آمیخته ای از متانت و زیبایی


تلفیقی از ظرافت و هوش

شوری پر از احساسات

مرا تعریف نکن به تمجیدم بنشین

به من یاد نده چه بپوشم ....

... به من نیاموز چگونه بخندم ...

من خودم خوب می دانم خوب می فهمم حتی بیشتر از تو ....

اگر نمی توانی تماشاگر زیبائیهایم باشی زندانبان هم مشو...

مرا مانند وسایلت که در کمد پنهان کرده ای پشت عقاید پوسیده ات مخفی نکن

تو خوب می دانی تنها راه تسلط به من گرفتن اعتماد به نفسم هست

و من خوب می دانم که ترس از دست دادنت زنجیر من است
.

تو خوب می دانی من زیباتر از حوریان بهشتی هستم که در خواب می دیدی...

مرا از آن خود ندان من مالک نمی خواهم

همپا می خواهم

یار می خواهم

هم نفس می خواهم

حامی می خواهم

من تو را می خواهم که تمام عمر تحسینم کنی نه تحقیرم

من تورا می خواهم که حمایتم کنی نه محبوسم

بگذار تا زیبا هستم تا جوان هستم تمجید شوم این نیاز روح من است

این اساس آفرینش من است

اینرا بفهم....

بجایه حسادت که نامش را غیرت می گذاری عاشقم شو و فقط در دنیا مرا بخواه

آنگاه خواهی دید که برایت دنیا را به آتش می کشم

خواهی دید که اگر زیباترین لباسها را بر تن کنم

اگر تمام چشمهایه عالم تحسینم کنن نگاهم را به تو می دوزم

و می گذارم تو از داشتن من مست غرور شوی

و به همگان نشان دهی زیباترینها را داری که زیباترینها را می پوشد و زیبائیهایش را به رخ همگان می کشد ...

و فقط و فقط به تو می اندیشد و فقط قلب و روح و جسمش یک نفر را می خواهد

بجایه تماشاگر بودن آن یک نفر شو...‬

ماسه - صدف

ماسه ها فراموشکار ترین رفیقان راهند

پابه پایت می آیند ،

آنقدر که گاهی

سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر می برد ،

اما کافیست تا اندک بادی بوزد

یا خرده موجی برخیزد

تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود !

ما از نسل ماسه نیستیم ...

از نسل صدفهاییم ...

صدفهایی که به پاس اقامتی یک روزه ،

تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه می کنند .

رهائی

به لبهایم مزن قفل خموشی

که دردل قصه ای ناگفته دارم

زپایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

منم آن مرغ  آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرودم ناله شد درسینه تنگ

به حسرتها سرآمد روزگارم

به لبهایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آوازخود را

بیا بگشای درتا پرگشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگربگذاری ام پرواز کردن

گلی خواهم شدن درگلشن شعر

مگو شعر تو سرتا پا گنه بود

ازین ننگ و گنه پیمانه ای ده

بهشت و حور وآب کوثر ازتو

مرادر قعردوزخ خانه ای ده

کتابی خلوتی شعری سکوتی

مرامستی و سکر زندگانیست

چه غم گردربهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

بدورافکن حدیث نام ای دوست

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا می بخشد آن پروردگاری

که شاعررا دلی دیوانه داده

بیا بگشای درتا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگربگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن درگلشن شعر...


"فروغ فرخزاد"

تهمت

تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند

نداشته ها

همیشه نباید همه چیز رو توضیح داد.

وقتی کسی برای نداشته هات بهانه می گیرد

بهتر است او را هم نداشته باشی

تا به نداشته هایت اضافه شود

فریب

آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم

و گمراه می کنیم،

هیچ دشمنی نمی تواند

قصه گیسو

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر

دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر

 

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست

چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر

 

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر

هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر

 

 گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت

چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر

 

چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت

چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

 

از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود -

جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

 

آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود

گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر

 

"علیرضا قزوه""

تقدیر

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم

تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

وجود تو

وجودت را بر

ماندگار ترین ستون خوبیها

می نگارم

تا بدانی یادت عزیز می ماند

احوال دل

احوال دل آن زلف دوتا داند وبس

داغ دل غنچه را صبا داند وبس

بی من تو چگونه ای ندانم اما

من بی تو درآتشم خدا داند وبس!

من!

شوریدۀ آزرده دل بی سر و پا من!

درشهر شما عاشق انگشت نما من!

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست

جانا به خدا من...به خدا من...به خدا من!

شاه همه خوبان سخنگوی غزل ساز

اما به درخانه عشق تو گدا من!

یک دم نه به یاد من و رنجوری من ،تو

یک عمر گرفتار به زنجیر وفا من

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!

آهوی گرفتار به زندان شما من!

تا بیشتر از غم دل دیوانه بسوزد

برداشته شب تا به سحر دست دعا من

سیمین طلب یاریم ازدوست خطا بود

ای بی دل آشفته ! کجا دوست؟ کجا من؟...!

 

"سیمین بهبهانی"

پری ها...

دیری ست دلم در گرو ناز پری هاست

روشن شده چشمم که نظرباز پری هاست

دیوانه ام و با پریانم سر و سرّی ست

لب تر کنم این جا پُر آواز پری هاست

لب تر کنم این خانه پری خانه ی محض است

دفترچه ی شعرم پَر پرواز پری هاست

جنّات نعیم است، گریبان کلیم است

پردیس مگر در یقه ی باز پری هاست؟!

*

ای دختر شاه پریان! خانه ات آباد!

زیبایی تو خانه برانداز پری هاست

هر بافه ی مویت شجره نامه ی جنّی ست!

چشمان تو دنیای خبرساز پری هاست...

من راز نگهدار ترین دیو جهانم

آغوش تو صندوقچه ی راز پری هاست..


"علیرضا بدیع"

 

اولین شب آرامش

به سوی تو ز شوق روی تو به طرف کوی تو

سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی

نشان تو گهم زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من

تا هستم من اسیر موی توام به آرزوی توام

اگر ترا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی

به دست تو دادم دل پریشانم بگو کجایی

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی

پی نوشت :

ترانه سریال اولین شب آرامش

با چشمان دیگری در من نگر


زن بودن مهم نیست


شیرزن بودن هنر است!


من یک زنم


نگاه به چهره ی ظریفم نکن


اگه اراده کنم هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشید!


بیا جهان را قسمت کنیم؛

به خدا گفتم: بیا جهان را قسمت کنیم

آسمون واسه من ابراش واسه تو

دریا واسه من موجاش واسه تو

ماه واسه من خورشید واسه تو …

خدا خندید و گفت: تو انسان باش

همه جهان واسه تو … من هم واسه تو

 

فصل انگور!

قرارمان فصل انگور

شراب كه شدم بیا 

تو جام بیاور، من جان

جام را خالي از جان كن

هراسی نیست

فقط تو خوش باش

همین مرا كافیست 

هر انچه در پشت سر داریم

هر آنچه در پشت سر داریم

و هر آنچه در پیش رو داریم

در برابر آنچه که در درون ما نهفته است،

خوار و ناچیز است.

آگاه باشید چه آرزویی می کنید

شاید به آن برسید…


یاد من باشد

یاد من باشد از فردا صبح

جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا،  آب ، زمین

مهربان باشم،  با مردم شهر

و فراموش کنم،  هر چه گذشت

خانه ی دل،  بتکانم ازغم

و به دستمالی،  از جنس گذشت

بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل

مشت را باز کنم، تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش

دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش، نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را در یابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی  خودم، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما

به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت

و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد

باز اگر فردا، غفلت کردم

آخرین لحظه ی از فردا شب ،

من به خود باز بگویم

این را

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت......


فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

 شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ 

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

 

 گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

 چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
 

 تقویم چارفصل دلم را ورق زدم

 آن برگ های سبزِِِ سرآغاز سال کو؟
 

 رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

 حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟


بخشش

در حوالی یک عصر زمستانی

دلم برای خودم تنگ شد

آواره شدم در کوچه و پس کوچه ها

هیچ نبودم هیچ جا

در گذر از یک سایه

چشمهایت را یافتم

و دستهایت

نگاه کردم پرنده ای نشسته بر شانه ات

شب خود را رها کردم در نامت

پرنده در چشمهایم آواز خواند

آئینه مرا با خود برد

پرنده عاشقم شد

و من موهای سفیدم را به باد دادم

تا با خود ببرد


یا ربّ تو بیا کمی هرس کن

دیشب توبه ی خود را به در خانه ی ربّ
در طَبَق ِ عجز رساندم
مشتی گِله و عشوه و آلام
مشتی گره کور و مشتی آمال
ای ربّ تو در این شب،بر من ِ تنها،کمی قدر بیاموز
کمی لطف و صفا در قلم و اندکی اخلاص بیاموز
ما مدعی ِ عاشق و,پیشه ی رندی نداریم
ما مفتخریم،کین شب مهمان تو هستیم
یاربّ گنهم تو دانی و نگاهم تو خوانی
یاربّ سببی ساز که آن "یارِ سفر کرده بیاید" ...
یاربّ به سیاهی دلم نظر کن
شتی از نور منیرت بفشان و شب تارم سحر کن
یاربّ دل من سخت گرفتست،آنگونه که خواهی جلا کن
اشکی از چشمه ی شوق و نوری از رحمت خود
بر دل غمزده ی ما برسان,بفشان,سیل به پا کن
فصل آن است که این مزرعه را
یا ربّ تو بیا کمی هرس کن


یاسر منیری

پاک کردن

انسان‌هايي بوديم که
به پاک کردن عادت داشتيم

ابتدا اشک‌هاي‌ مان را پاک کرديم
سپس يکديگر را

چه خیال

دیرگاهیست

بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی

عادت کرده ایم به زمین

زمین جای گرم و نرمیست

چه خیال اگر چشمهایمان را خواب

چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است

تکیه


هنوز هم دلم تنگ می شود

برای محض حرف زدنت

و برای تکیه کلامهایت

که نمی دانستی

فقط کلام تو نبود

من هم به آنها تکیه داده بودم


پی نوشت : دیروز خبردار شدم پدر یکی از بهترین دوستانم پرواز کرد ورفت ،

دلتنگتم بیشتر از هروز " پدرم "


علف خستگی

من در این تاریکی فکر یک برۀ روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

نمی خواهم بمیرم !!!

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

كجا باید صدا سر داد؟

در زیر كدامین آسمان،

روی كدامین كوه؟

كه در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد پژواك این فریاد!

كجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین كر، آسمان كوراست

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.

به دوشم گرچه بارغم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین

بسته است.

دلم با صد هزاران رشته، با این خلق

با این مهر، با این ماه

با این خاك با این آب ...

پیوسته است.

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم كرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است.

دو روزی را كه بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی، چه دنیائی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی

و نور است ...

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!

ای آسمان!

ای شب!

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است؟

فریدون مشیری

عاشقم

عاشقم ،
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا ؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی …
منِ دلداده به آهی
بنشستیم ،
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ، تو را تنگ در آغوش بگیرم...

رحمان نصر اصفهانی

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

 تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن

 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست

 انسان كه می خواهد دلت با من بگو آری

 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

محمد علی بهمنی

به مناسبت سالگرد پدرم


پدر،آن تيشه كه برخاك تو زد دست اجل

تيشه اي بود كه شد باعث ويرانـي من

يوسفت نام نهادند و به گـرگت دادنـد

مرگ، گرگ توشد، اي يوسف كنعاني من

پی نوشت : پنج سال گذشت ، پر درد و رنج . و من هنوز بی تاب توام