بسيار نمي خواهم

بسيار نمي خواهم

تنها كمي

براي چشم به هم زدني

دستت را به من بده

تا دلت را در آغوش گيرم

رقیب من !

رقیب من !

تو می دانی

آن نازنین یارت
......
ــ عشق نافرجام من ــ

هر نیمه شب در خواب من پرسه می زند ؟!

که هر شب سر همان قرار همیشگی

می آید و من از ترس خیانت از خواب می پرم ؟

پی نوشت :

برگرقته از بلاگ دومان

انتظار

 قطار می رود.....تو می روی

   تمام ایستگاه می رود

     و من چقدر ساده ام...

 که سال های سال

در انتظار تو

  کنار این قطار رفته ایستا ده ام

و همچنان   

      به نرده های ایستگاه رفته

      تکیه داده ام !!!

                                         " زنده یاد قیصر امین پور "

تو کیستی

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم!

تو در کدام سحر٬ بر کدام اسب سفید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه٬ تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن٬ همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین٬ آه!

مدام پیش نگاهی٬ مدام پیش نگاه!

کدام نشانه  دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند٬

به رقص می آیند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی ست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

فریدون مشیری 

کلاغ پر

من هنوزم

از بازی کلاغ پر..

میترسم!

میترسم بگویم "تو"..

و ارام بگویی

پر..!

(؟)

خواب و بیدار

گرچه با یادش همه شب تا سحرگاهان نیلی فام

بیدارم ، گاهگاهی نیز وقتی چشم بر هم می گذارم ،

خواب های روشنی دارم ،

عین هشیاری !

آنچنان روشن که من در خواب ،

دم به دم با خویش می گویم :

بیداری ست ، بیداری ست ، بیداری ؟

اینک اما در سحرگاهی ، چنین از روشنی سرشار

پیش چشم این همه بیدار

آیا خواب می بینم ؟

این منم همراه او ؟

بازو به بازو

مست مست از عشق ، از امید ؟

روی راهی تار و پودش نور ،

از این سوی دریا رفته تا دروازه خورشید ؟

ای زمان ، ای آسمان ، ای کوه ، ای دریا !

خواب یا بیدار ،

جاودانی باد این رویای رنگینم !

فریدون مشیری

 

 

من...

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو

آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

من آدم بهشتیم اما در این سفر

حالی اسیر عشق جوانان مه وشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام

حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت

چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست

گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

آیینه‌ای ندارم از آن آه می‌کشم

حافظ

شعبده باز

ثانیه شمار که سرازیر شود از نیمه شب

به سرسام می رسد اسم تو

و تیتر درشتی می شود

بر تیراژ دکه های صبح :

دوستت دارم ، شعبده باز نیمه شب

(؟)

سایه جان ...


سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز

دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دور سر هلهله و هاله*ی شاهین اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتی*ای را که پی غرق شدن ساخته*اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه*ی نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

ما که در خانه*ی ایمان خدا ننشستیم

کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه

شهریار

نفسم گرفت


غزلی در مایه شور وشکستن

نَفَسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن

در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سَنگ ، برار رایت خون ،

به جنون ، صلایَت صخره کوهسار بشکن

توکه ترجمان صبحی، به ترنم وترانه

لب زخم اید ، بگشا ،صف انتظار بشکن

(( سر ان ندارد امشب که براید افتابی ؟))

تو خود افتاب خود باش و طلسم کار بشکن

به سرا ی تا که هستی که سرودن است بودن

به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

شب غارت تتاران ،همه سوفکنده سایه

توبه آذزرخش این سایه دیوسار بشکن

زبرون کسی نیاید چو به یاری تو ، اینجا

تو زخویشتن برون آ، سینه ثار بشکن


شفیعی کدکنی

حرف بزن

حرف بزن

ممنوع ترین حرف های جهان

از کنار لب های تو که بگذرد

کبوتری است که لانه به چشم های من دارد

مجاز چون شیر مادر بر دهان معصوم

تو فقط حرف بزن

بی نام ترین حرف های هستی

که نگاهم را

در ندیدن های تو

ابری می کند.

هيچ چيز بر لب هاي تو ممنوع نيست

تکه های دلم را باید جمع کنم

هنوز دیر نشده

دوباره می توان عاشق شد

آب رفته هم به جوی برمی گردد

و عشق پرنده ای می شود

که بر شانه های من لانه خواهد کرد.

شکستن که مانع رفتن نیست

قلبم تازه تیزتر می برد

و راه های مهجور

با حضور یک نگاه عاشقانه

رونق می گیرد.

من بست می زنم

شکسته ترین قلب های جهان را

به قلب خود

(؟)

چگونه

چگونه ماهی خود را به آب می سپرد !

به دست موج خیالت سپرده ام جان را

فضای یاد تو در ذهن من چو دریایی است

بر آن شکفته هزاران هزار نیلوفر

درین بهشت برین چون نسیم میگذرم

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

فریدون مشیری  

خیلی قشنگه اگر بدانی...

خیلی قشنگه اگر بدانی... 
 

عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است

دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است

نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت

هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند

بالا رفتن سن حتمی است، اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد

خنده کوتاهترین راه بین دوستان است

عمر سالهای گذشته نیست، سالهایی است که از آن زندگی کردی

عشق زندگی را نمی چرخاند، اما انگیزه ای است برای زندگی


وقتی  جایی داری که بروی یعنی خانه داری ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

بزرگترین لذت زندگی داشتن دوست صمیمی است

اگر از چیزی لذت بردی دیگران را شریک ساز

زیبا است که ببینیم کسی میخندد و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای

(؟)

در دیده من اندرآ

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام
امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام
از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صدصفت گردیده ام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی دام و بی گیرنده ای اندر قفص خیزیده ام
زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام
پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام
عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام
هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام

 

مولانا

 

اصرار...

خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم

از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.

لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم.

من میدانم
من میدانم
من میدانم

جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.

در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام.


احمد شاملو

تو

کتابی میخوانم

تو درآنی

ترانه ای میشنوم

تو درآنی

نان میخورم

دربرابرم تویی

کار میکنی

مینشینی و چشم درمن میدوزی

ای همیشه حاضرمن

با همدیگر سخن نمیگوییم

صدای همیدگر را نمیشنویم

ای بیوه ی هشت ساله ی من ...

اما

تو را دوست دارم

چون نان و نمک

 

ناظم حکمت-تو را دوست دارم چون نان و نمک- ترجمه احمد پوری

داوری

هر که  آمد بار خود را بست و رفت٬

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب .

ز آن چه حاصل ٬ جز دوغ جز دروغ؟

زین چه حاصل ٬ جز فریب و جز فریب ؟

باز گویند: فردایی دگر

صبر کن تا کاوه ای پیدا شود

 کاوه ای پیدا نشد امید !

کاشکی اسکندری پیدا شود

مهدی اخوان ثالث

عشق

عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است.

گر به دريا افكند دريا خوش است.

 گر بسوزاند در آتش، دلكش است.

اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.

 تا ببيني عشق را آيينه‌وار

آتشي از جان خاموشت برآر!

 هر چه مي‌خواهي، به دنيا در نگر

دشمني از خود نداري سخت‌تر!

 عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي‌زند در ما و من.

 عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو، خورشيدوار.

 عشق هستي‌زا و روح‌افزا بود

هر چه فرمان مي‌دهد زيبا بود.

فریدون مشیری