لذت جاوید

 بــــاز هــــــم قلبـــی به پایـــــم افتاد

 باز هم چشمی به رویم خیــــره شد

 بــــاز هـــــم در گیــــر و دار یــک نبرد

 عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هـــــم از چشمـــــــه لبهـــای من

 تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد

باز هــــــم در بستـــــــر آغــــوش من

 رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

 خود نمی دانم چه می جـــویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم کـــه زود

 بگـــذرد از جــــــاه و مــــال و آبـــــرو

او شراب بوسه مــی خواهــــد ز من

 مــــن چه گـــــویم قلــــب پر امیـد را

او به فکر لــــــذت و غـــــافل که من

 طالبـــــم آن لــــــذت جـــــاویــــــد را

من صفای عشق می خواهـــم از او

 تا فـــــــدا ســــــازم وجـود خویش را

او تنـــی می خواهــــد از من آتشین

 تا بســــــوزاند در او تشـــــــــویش را

او به مــــن میگوید ای آغـــــوش گرم

 مست نـــــازم کن که من دیوانـــه ام

من بـــــاو می گــــویم ای نا آشنــــا

 بگذر از مـــــــن ‚ من ترا بیگانــــــه ام

آه از ایــــن دل آه از ایــن جام امیـــد

 عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانـــــه ای

 ای دریغـــــــا کس به آوازش نخـــواند

فروغ فرخ زاد

دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

محمد علی بهمنی

مهربان باش

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش.  

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.  

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش. 

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.  

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.

  اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.

دکتر علی شریعتی

 

 

پرواز

آسمان فرصت پرواز بلندیست ، ولی
 
قصه اینست چه اندازه کبوتر باشی

پند

خواهی که که غریق بحر عشاق شوی؟

مشنو، منگر، مگو، میندیش، مباش

روزگار

به ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست

عادت نکنیم

می‌ترسم…ء
از اینکه دیگر دلم برایت تنگ نشود می‌ترسم
از اینکه هر روز قلبم مثل یک رهگذر بی‌خیال، از کنارت رد شود و خم به ابرویش نیاورد، می‌ترسم
هر وقت اینطور شود، می‌فهمم که زیر سایه درخت “عادت”، کرخت و بی‌حس شده‌ام
شنیده‌ام که با همه همین‌طور می‌کند
درخت نفرین شده‌ای است که بالاخره یک روز، هر کسی دچارش می‌شود
جمجمه‌های زیادی را پای تنه‌اش می‌شود دید
 
عادت می‌کنیم
همه‌مان
عادت هم که کردیم، دیگر زیبایی را حس نمی‌کنیم
ما کرختیم…
نمی‌دانم چه رازی دارد که زمان، رنگها را می‌شورد
اما نه...ء
رنگها را نمی‌شورد
ما را به “کور رنگی” دچار می‌کند
رنگها همیشه هستند و ما نمی‌بینیم‌شان
ما عادت می‌کنیم
به همیشه بودنمان عادت می‌کنیم
به معاشقه‌هایمان عادت می‌کنیم
به گرمای دستهای‌مان عادت می‌کنیم
هنوز دستهایمان همان ۳۷ درجه‌اند، اما عادت که کردیم، دیگر حسش نمی‌کنیم
من از این عادت می‌ترسم…
 
زیبایی صورتها، حکم آجرهای دیوار ِ خانه را پیدا می‌کنند و  آنقدر که جلوی چشمهای‌مان بوده‌اند، دیگر نمی‌بینیم‌شان
محو می‌شوند
هرم نفسهایمان سرد می‌شود
نوازش لاله‌ گوش‌ها، دیگر هیچ معجزه ای نمی‌کند
چون ما عادت کرده‌ایم
مثل نمازهای صبحمان که آنها را فقط از بر شده‎ایم و مثل شعر می‌خوانیم‌شان
حتی در مستی‌مان، زبان‌مان فارغ از احساس‌مان کارش را خوب بلد است
چون به آن هم عادت کردیم
رنگ‌ها می‌پرند، صداها می‌روند و یک سکوت بی‌رنگ، کم‌کم  مثل مه اول شب فرومی‌نشیند و همه چیز  را زیر تن ِ سرد خود قایم می‌کند
مثل ماهی‌های گرفتار در آب یخ‌زده، که حتی باله‌هایشان را هم نمی‌توانند جم بدهند و آنقدر عادت ِ  آب یخ‌زده بهشان فشار می‌آورد که عاقبت می‌میرند
جوری هم می‌میرند که حتی یادشان هم نمی‌ماند روزی در همین آب، زیر آفتاب و مهتاب، رقصیده‌اند
 
عادت نکنیم…
همین...
 
نادر ابراهیمی در یکی از کتاب‌هاش نوشته‌ای داشت با چنین مضمونی که ما آدم‌ها فقط هدفمون رسیدن به یکدیگره، و انگاری بعد از اون دیگه زندگی همون‌جور ثابت می‌مونه. در صورتی که هدف آدمی نه رسیدن به یکدیگر (که این شاید سهل ترین کار باشه) بلکه ماندن و حفظ دوست داشتن یکدیگر باید باشه.
تعبیر خاصی داشت نادر که می‌گفت با اولین کثیف شدن ظرف‌ها، اولین خاک گرفتن پرده‌ها و ... آدم‌ها کم کم دوست داشتن رو فراموش می‌کنند و جای دوست داشتن به یکدیگر عادت می‌کنند 
برگرفته از ویلاگ دوست عزیزمان : آقای محمد سالک

همه عمر

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی...

سعدی

نامه ای برای خودم

بیاموز که مهربانی تو به تنهایی دنیا را عوض نخواهد کرد

بیاموز هرگز در جستجوی کمک به کسی نباش که آن را از تو نخواسته است

و بپذیر برخی از انسانها لایق زجرند

به جزییات نیندیش

فکر کردن به جزییات زندگی و آدمها سخت و اندوه بار است

بگذار آنچه در توست بی ترس از کوچکترین مسایل بزرگترین تجارب را از آن خود سازد

بی مهابا عشق نورز

مهربانی را تلف نکن

و بیندیش که هیچ چیز این دنیا از حضور تو مهمتر نخواهد بود

مگذار مهربانی وظیفه تو باشد

آن را به یک صفت منحصر به فرد تبدیل کن اما به یک وظیفه مداوم هرگز

به دیگران نشان بده که فراموشی خصیصه است در تو

و بدون آنها نیز لبخند خواهی زد

به خودت مهر بورز و احترام بگذار

هیچ چیز در دنیا ارزش آن را ندارد که چشمانت را بگریانی و قلبت را بشکنی

از خوب یا بد برای خودت تجربه و تفریح بساز

و همواره تکرار کن که زندگی کوتاهتر از آن است که نقش قربانی را در آن بازی کنیم

برگرفته از بلاگ لی لی عزیز

دارم می میرم!

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه


گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم


گفت: من رفتنی ام!


گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه

خدا عزیزه

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت

چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم:

خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

پی نوشت :

چه تضمینی وجود داره که فردا صبح - کسانی رو که دوستشون داریم رو دوباره ببینیم ؟

فرار از زندگی

روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص

 انسان ها را به من بیاموزی؟


استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟

شاگرد گفت: بله با کمال میل.


استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد.


استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد.


استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.


مکالمات بین کودکان به این صورت بود : الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید

 دنبال من بدوی.

- نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی !

- اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟

و حرف هایی از این قبیل...

استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست

 دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است.

 او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از

 حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام

 نمی دهد.

 
تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن

را در چند کلام خلاصه میکنم: تلاش برای فرار از زندگی ...

برای یک عده آدم های خاص !

دوست یا دوستان عزیزی که نتیجه ی کنجکاوی ها و رخداد های

زندگیتون با "... " رو برام نوشتین :

بهتر نیست بخاطر آرامش و آسایش خودتون هم که شده - دست از

 کنجکاویهای زیاده که من اسمش رو فضولی میدونم - بردارید ؟

من علاقمند نیستم به دانسته هام در خصوص "..." افزوده بشه !

اعتراض کرده بودین که چرا سخنان ارزنده ی شما رو آپ نکردم ؟!

 عزیزم : من هیچ علاقه ای ندارم اطلاع رسانی کنم در خصوص "..." .

 این گوی و این میدان . خیلی مشتاقین - زحمتش رو خودتون بکشید !!!

 پی نوشت :

"..." نام همون شخصه که من با اجازه و صلاحدید خودم حذفش کردم

 

اولین شب آرامش

به سوی تو ز شوق روی تو به طرف کوی تو

سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی

نشان تو گهم زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من

تا هستم من اسیر موی توام به آرزوی توام

اگر ترا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی

به دست تو دادم دل پریشانم بگو کجایی

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی

http://www.4shared.com/video/vheAcjgl/BeSoyeTo.html

پی نوشت :

 - ترانه سریال اولین شب آرامش

- صدای ماندگار کوروس سرهنگ زاده

ریشه ی نخل کهنسال از جوان افزون ترست

 بیشتر دلبستگی باشد به عالم ، پیر را

صائب تبریزی

مرگ پدر

صدبار خدا مرثیه خوان کرد مرا

در بوته ی صبر امتحان کرد مرا

هرگز نشکست پشتم از هیچ غمی

جز مرگ پدر که ناتوان کرد مرا...

پی نوشت : از یک تیر متنفرم