ناگهان چقدر زود دیر می شود !
تا نگاه می كنی
وقت رفتن است
بازهم همان حكایت همیشگی !
پیش از انكه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو نا گزیر می شود
ای...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر
زود
دیرمی شود!
قیصر امین پور
سایه
چشمهايم شكسته است
و از مژههايم گريه ميچكد
حال، تو را چگونه باور كنم
سايه ها آنقـدر آفتاب خوردهاند
كه پوسيدن را انكار مي كنند
از نگاهت بارها زمين خوردن را آزموده ام
اكنون تو در چشمهاي شكسته ام
كدام آفتاب را جستجو مي كني
در حاليكه سالهاست
كفشها يم را بر گـردن آويختهام
و پاهايم فاصله را در سكوت كوچه مينوشد
هیچ وقت...
هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن
“حرمت ها شکسته میشود”
هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن
“تبدیل به وظیفه میشود”
غزلی چون خود شما زیبا
می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه هایی که در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک
آه
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها
محمدعلی بهمنی
زندگی بی تو

زند گـــی بی تـــو و بی عشق عذاب است وبیا
سنی غـــــم زده گـــان پر زکـــــــباب است وبیا
ازفـــــراقــــت بـه خـــدا جـــان ودلــم خـسته شده
اشـــک در ســــاغرِ دل بــــادهء ناب اســـت وبیا
میـــــروی بـــا لــــبِ پرخــنده ز پیشـی نظــــرم
هــر نفس زنده گـــی ام بی تو عــذاب اسـت وبیا
عشــــق درسیــنهءمن شعــــله وراست مــــیدانی
کـــوه و دشت وکـمرو ماه به خواب است وبــیا
هــــرقــــــدر چـــــال طبیبـــانه و تیــــمـــاروملا
عـمــر و عیشم بخـــــدا پا به رکـــــاب است وبیا
طلبِ وصـــــلِ تـــو دارم بخــــــدا هـــر نفــــسی
از ســرو پـــــا و وجــودم به اعصاب است وبیا
ازجـــــــمالِ محـــوشت روزه و در ذکــــــر خدا
بوســــه ازگــــردِ لبت مــثل شـــراب اســـت وبیا
رنگ من برگی خـــــزان ازغم هجـــــرانِ توشد
دیده ام پـــــــرشده ازگـــــردش آب اســــت وبیا
تا بکــی " نصــرت" بیچــاره به صد شور وفغان
یک نظــــربــــرخِ بیمـــار صــواب اســت وبیـــا
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
محمدعلی بهمنی