یلدا

به اخر پاییز رسیدیم,همه دم میزنند از شمردن جوجه ها!!!

روی تختت امشب,

بشمار تعداد دلهایی را که به دست اوردی

بشمار تعداد لبخندهایی که بر لب دوستانت نشاندی

بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود,تو چقدر سبز بودی?

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم!!

پی نوشت : یلدا پیشاپیش مبارک

دو خط موازی

لجبازی می کنیـم و قدمی بر نمیداریم , هم مــن ... هـم تــو ...!
عیب ندارد ولی بیا یک تبصره زیر قانون خط های موازی بنویسیم:
دو خــط مــــوازی هیـــچ وقت به هـــم نمیــــرسنـــد
امــــــــــــا ...
این دلیل نمیشود
که دوست نداشته باشند به هم برسند !


داشتنت....

داشتنت....

مثــل نم نم باران ، جاده ی شمال ،

مثل خواب بعـــدازظهر ...

مثل بوسه هایِ تند تند و یواشکی...

... مثل آهنگ های قدیم کریس دی برگ ...

مثل دیالوگ های فیلم شب یلدا ...

آی می چسبــد....

آی می چسبد...


گاهی دلم می خواهد...

گاهی دلم می خواهد...

وحشیانه غرورت را پاره کنم!

قلبت را در مشتم بگیرم

وبفشارم .

تا حال مرا لحظه ایی بفهمی...!

....................

چه زیبا نقش بازی می کنیم …
و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان می شویم ؛
حتی خدا هم
از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است …

خیلی دیره

خیلی دیره ؛
وقتی که تازه می فهمی اونی که از همه ساکت تر بود ،
بیشتر از همه دوستت داشت ،
ولی ....
تو حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغی بود ..


دردناك است ...


دردناك است دوست بداری

وگمان بداری كه.... دوستت دارد

حال آنكه او یگانه هستی تو باشد

و تو یكی از هزاران لذت....او....!!!


قاصدک

قاصدک خانه نداشت، غم کاشانه نداشت،

هر کجا خانه او،دشت کاشانه او،نه کسی داشت که دلتنگ شود،

نه دلی داشت که در بند شود،

او نه دلبسته شب بو ها بود و نه دلداده زیبایی دشت

او که با دست نسیم ،او که با زورق آب،

به تماشای بهاران می رفت

چه غم از ترک گلستانها داشت؟

او که با زمزمه آب و نسیم

با صدای نفس نور و هوا می خوابید،

چه خبر از غم انسانها داشت ......

ما ...

ما

به هم نمی رسیم

امّا ...

بهترین غریبه ات می مانم

که تو را

همیشه دوست خواهد داشت . . .

مــی خــواهــم کمــی بــروم

مــی خــواهــم کمــی بــروم

آن ســوی دنیــا!

آنجــا کــه آسمــان،

پنجــره بیشتــر دارد

و خــدا هــم،

دیــدی بهتــر...

انسان ...

چه موجود عجیبی است این انسان
وقتی صدایش می کنی، نمی شنود
وقتی به دنبالش می روی، نمی بیند
وقتی دوستش داری، به فکرت نیست.
اما...

وقتی می شنود که دیگر صدایت گرفته

وقتی می بیند که خسته در راه افتاده ای

وقتی به فکرت هست، که دیگر نیستی

تو بیایی ...

تو بیایی

از پشت دیوارناممکن های من


چین بر می دارد


بی حادثه ترین


لحظه های من

عاشق شدن

عاشق شدن چیز ساده ایست ….
آنقدر که همه ی انسانها
توان تجربه کردن اون رو دارند !
مهم عاشــــــــق ماندن است ؛
بی انتــــــــــها بی زوال
تا ابــــــد ؛ بی منـــــت … !!!

احمقانه ...

چـــقدر احـــمقانه ست ؛
از یـک قــــهوه ی تلـــخ
انتــظار فالِ شیــرین داشتن ..

هر آنچه از من بر می‌آمد!!

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!

پرسیدن : چه می‌کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب

می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…


گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب

فایده‌ای ندارد.

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد:

 زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!