
کرکس و چکاوک بر روی تخته سنگی که در بالای تپه ای بلند قرار داشت,با یکدیگر برخورد کردند.
چکاوک گفت:صبح بخیر آقا!
کرکس با تکبر به او نگاه کرد و با صدایی آهسته گفت:صبح بخیر.
چکاوک گفت:امیدوارم همه چیز برای تو خوب باشد آقا!
کرکس پاسخ داد و گفت:آری! همه چیز برای من خوب است.
اما مگر نمی دانی که من سلطان پرندگان هستم و نباید پیش از آن که سخن بگویم با من سخن بگویی؟
چکاوک گفت:به نظرم می رسد که ما از یک خانواده ایم.
کرکس با تحقیر به او نگاه کرد و گفت:چه کسی گفته است که من و تو از یک خانواده ایم؟
چکاوک پاسخ داد و گفت:دوست دارم چنین چیزی را به تو یادآوری کنم.
من به اندازه ی تو می توانم تا بلندی ها پرواز کنم و نیز می توانم آواز بخوانم و در دل مخلوقات دیگر زمین شادی بیافرینم اما تو هیچ چیز شادی آفرین و لذت بخشی نداری تا به آنان ببخشی.
کرکس خشمگین شد و گفت:شادی و لذت!
ای مخلوق کوچک و با ادعا! من می توانم تو را با یک ضربه ی منقار نابود سازم و زیر پا له کنم.
ناگهان چکاوک خود را بر پشت کرکس انداخت و شروع کرد به نوک زدن و کندن پرهایش.
کرکس آزرده از رفتار او و با سرعت تا آنجایی که می توانست به بالا پرواز کرد تا چکاوک را از پشتش بیاندازد اما نتوانست و دوباره روی همان تخته سنگ فرود آمد و بر خشم خود بیفزود و شروع به لعنت سرنوشت خود نمود.
در این هنگام لاک پشت کوچکی از راه رسید و با دیدن این منظره شروع به خندیدن کرد و آنقدر خندید تا بر پشت واژگون شد.
کرکس با تکبر به لاک پشت نگاه کرد و گفت:
ای مخلوق خزنده ی کندرو!
ای که تا ابد به زمین چسبیده ای!
برای چه می خندی؟
لاک پشت گفت:خنده ی من از این است که تو به اسب مبدل شده ای و پرنده ی کوچکی سوار تو شده است و این نشان می دهد که پرنده ی کوچک بودن بهتر است.
کرکس گفت:برو و به کار خود برس!
این یک مشکل خانوادگی میان من و خواهرم چکاوک است.
به غریبه ها ارتباطی ندارد! (جبران خلیل جبران )