...

حوصله ات که سر می رود؛ با دلـــــــــــــم بازی نکن من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام .

درخت ها و من

درخـت ها تعظیــم می کنند

در همهمــه ی طــوفانی

که صـدای پایـت برپـــا می کند

و مـن

به استقبــالِ چکمــه هایی مـی روم

... که لگـدمــالـم خواهنـد کرد !

جمشیـد اکبـری

دل من تنها بود

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت

که بماند يک جا


به کجا؟

معلوم است به در خانه ي تو
دل من عادت داشت

که بماند آن جا


پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را

به کناري بزني

دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري


دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري

دل من راديدي؟

ساکن کفش تو بود

يادت هست؟!

واهی

دست مي كشم از خيال آدم هايي كه خودشان از خيالشان واهي ترند !

کاش اون لحظه ای که یکی ازت
 
میپرسه “حالت چطوره؟”
 
و تو جواب میدی “خوبم!”
 
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:
 
 “میدونم خوب نیستی…”

مرداب زندگی

دخترك كوچكم!

عروسكت را زياد درآغوش نگير

گاه گاهي خانه ي شني كه مي سازي

خودت خراب كن

... ... ... دختركم!

گاهي با هم بازي زيبايت قهر كن

و زياد به گريه ي او اهميت نده

عادت كن ، بياموز

برگ هاي گل گلدانت را زياد لمس نكن،

ممكن است به آن عادت كني ، تو خزان

را تجربه نكرده اي

كمي بترس- بلنديها را تجربه كن

و پايين آمدن با سرسره را تجربه كن

و از همه مهمتر الاكلنگ را

چون زندگي تورا براي مرداب خود

سريع بزرگ مي كند ....

 

سایه ی سرگردان

پای بند قفسم باز و پر بازم نیست

 سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست

 گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو

چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست

 گاهم از نای دل خویش نوایی برسان

 که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست

در گلو می شکند ناله ام از رقت دل

 قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست

 ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت

 بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست

 آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل

 که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست

 دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی

 چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست

 به گره بندی آن ابروی باریک اندیش

 که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست

 سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم

 تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست

 ابتهاج

شام مهتاب

تو اون شام مهتاب کنـارم نشستی

عجب شاخـه گل وار به پایم شکستــی!


قلم زد نگــــــــاهت به نقش آفرینـــــــــــــــــی

که صورتگری را نبود اینچنینـــــــــــی!

پــریزاد عشق و مهاســـــــــــــــــا کشیدی

خــــــــــدا را به شور تماشـــــــــــــــــا کشیدی!


تو دونسته بودی چه خوش باورم مـــــن!

شکفتی و گفتــــی: از عشق پــــرپــــــرم من

تا گفتــــــم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تـــــاب!

تــــــــا گفتـــــم دلت کـــــــــــو؟ تو گفتی که دریــــــاب!


قسم خوردی بر ماه که "عاشق ترینی"

تــــو یک جمع عــــاشق تو صـــادق تریـنـی

همــــــون لحظـــــه ابـــــــــــری، رخ ماه و آشفت

بـــــه خود گفتــــم:ای وای! مبــــــــــــــادا دروغ گفت؟


گذشت روزگاری از اون لحظه نــــــــــاب

کـــــه معراج دل بود به در گـــــــاه مهتـــــــاب

دراون در گــه عشق، چه محتـــــــــاج نشستـــم

تو هــر شـــــــام مهتـــــــــــاب، به یادت شکستــــــــم


تـــــو از این شکستن خبـــــــر داری یــا نــــــــــــــه؟

هنوز شور عشق و به ســـر داری یا نـــــــــه؟

هنــــوزم تو شبهــــــات اگه ماه و داری

من اون ماه و دادم به تو یادگاری

به خاطر داری؟

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من

غافلگیر شدم   سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

 چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد . و و و و

 چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور

 بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه

 برویم . . . فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو . .

 

 

دکتر علی شریعتی

بوسه

شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ

مانده در ظلمت دهلیز خموش

اختران دوخته بر منظره چشم

ماه بر بام سراپا شده گوش

در میان بود به هنگام وداع

گفتگویی به سکوت و به نگاه

دیده ی عاشق و لعل لب یار

دل معشوقه و غوغای نگاه

عقل رو کرد به تاریکی ها

عشق همچون گل مهتاب شکفت،

عاشق تشنه لب بوسه طلب

هم چنان شرح تمنا می گفت

سینه بر سینه ی معشوق فشرد

بوسه ای زان لب شیرین بربود

دختر از شرم سر انداخت به زیر

ناز می کرد،ولی راضی بود!

اولین بوسه ی جان پرور عشق

لذت انگیزتر از شهد و شراب

لاجرم تشنه ی صحرای فراق

به یکی بوسه نگردد سیراب

نوبت بوسه ی دوم که رسید،

دخترک دست تمنا برداشت

عاشق تشنه که این ناز بدید

بوسه را بر لب معشوق گذاشت!



فریدون مشیری

خورشید آرزوی من

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
 
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش ار این مپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

دیریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
 
شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا ببوسمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های تو ام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرمتر بتاب
 

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ
 
گاه با یک دل تنگ
 
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
 
زندگی باید کرد !
 
گاه با غزلی از احساس
 
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
 
زندگی باید کرد !
 
گاه با ناب ترین شعر زمان
 
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
 
زندگی باید کرد !
 
گاه با سایه ابری  سرگردان
 
گاه با هاله ای از سوز پنهان
 
گاه باید روئید
 
از پس آن باران
 
گاه باید خندید
 
بر غمی بی پایان
 
لحظه هایت بی غم ............
 
روزگارت آرام ........


باران آزادگان

یادمان نرود..

یادمان نرود با آمدن زمستان اجاق خاطره ها را روشن بگذاریم تا دچار سردی

فاصله ها نشویم.