...
درخـت ها تعظیــم می کنند
در همهمــه ی طــوفانی
که صـدای پایـت برپـــا می کند
و مـن
به استقبــالِ چکمــه هایی مـی روم
... که لگـدمــالـم خواهنـد کرد !

دست مي كشم از خيال آدم هايي كه خودشان از خيالشان واهي ترند !

دخترك كوچكم!
عروسكت را زياد درآغوش نگير
گاه گاهي خانه ي شني كه مي سازي
خودت خراب كن
... ... ... دختركم!
گاهي با هم بازي زيبايت قهر كن
و زياد به گريه ي او اهميت نده
عادت كن ، بياموز
برگ هاي گل گلدانت را زياد لمس نكن،
ممكن است به آن عادت كني ، تو خزان
را تجربه نكرده اي
كمي بترس- بلنديها را تجربه كن
و پايين آمدن با سرسره را تجربه كن
و از همه مهمتر الاكلنگ را
چون زندگي تورا براي مرداب خود
سريع بزرگ مي كند ....
پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست
دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی
چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست
به گره بندی آن ابروی باریک اندیش
که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست
سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم
تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست
ابتهاج
تو اون شام مهتاب کنـارم نشستی
عجب شاخـه گل وار به پایم شکستــی!
قلم زد نگــــــــاهت به نقش آفرینـــــــــــــــــی
که صورتگری را نبود اینچنینـــــــــــی!
پــریزاد عشق و مهاســـــــــــــــــا کشیدی
خــــــــــدا را به شور تماشـــــــــــــــــا کشیدی!
تو دونسته بودی چه خوش باورم مـــــن!
شکفتی و گفتــــی: از عشق پــــرپــــــرم من
تا گفتــــــم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تـــــاب!
تــــــــا گفتـــــم دلت کـــــــــــو؟ تو گفتی که دریــــــاب!
قسم خوردی بر ماه که "عاشق ترینی"
تــــو یک جمع عــــاشق تو صـــادق تریـنـی
همــــــون لحظـــــه ابـــــــــــری، رخ ماه و آشفت
بـــــه خود گفتــــم:ای وای! مبــــــــــــــادا دروغ گفت؟
گذشت روزگاری از اون لحظه نــــــــــاب
کـــــه معراج دل بود به در گـــــــاه مهتـــــــاب
دراون در گــه عشق، چه محتـــــــــاج نشستـــم
تو هــر شـــــــام مهتـــــــــــاب، به یادت شکستــــــــم
تـــــو از این شکستن خبـــــــر داری یــا نــــــــــــــه؟
هنوز شور عشق و به ســـر داری یا نـــــــــه؟
هنــــوزم تو شبهــــــات اگه ماه و داری
من اون ماه و دادم به تو یادگاری
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من
غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد . و و و و
چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور
بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه
برویم . . . فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو . .
دکتر علی شریعتی
شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ
مانده در ظلمت دهلیز خموش
اختران دوخته بر منظره چشم
ماه بر بام سراپا شده گوش
در میان بود به هنگام وداع
گفتگویی به سکوت و به نگاه
دیده ی عاشق و لعل لب یار
دل معشوقه و غوغای نگاه
عقل رو کرد به تاریکی ها
عشق همچون گل مهتاب شکفت،
عاشق تشنه لب بوسه طلب
هم چنان شرح تمنا می گفت
سینه بر سینه ی معشوق فشرد
بوسه ای زان لب شیرین بربود
دختر از شرم سر انداخت به زیر
ناز می کرد،ولی راضی بود!
اولین بوسه ی جان پرور عشق
لذت انگیزتر از شهد و شراب
لاجرم تشنه ی صحرای فراق
به یکی بوسه نگردد سیراب
نوبت بوسه ی دوم که رسید،
دخترک دست تمنا برداشت
عاشق تشنه که این ناز بدید
بوسه را بر لب معشوق گذاشت!
فریدون مشیری
باران آزادگان
یادمان نرود با آمدن زمستان اجاق خاطره ها را روشن بگذاریم تا دچار سردی
فاصله ها نشویم.