کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمد علی بهمنی

سراب آرزو

دل مــــــــن ز تابناکی به شـــراب ناب ماند

نکند ســـــــــــــیاهکاری که به آفتـــــاب ماند

نه ز پای می نشــــــــیند نه قــرار می پذیرد

دل آتشـــین مــن بین که به مـــــوج آب ماند

ز شـــب سیه چه نالم که فروغ صبح رویـت

به ســـیپیده ســحرگاه و به مــاهتاب مــــــاند

نـــفس حیات بخشـــت ، بــــه هوای بامدادی

لب مسـتی آفرینت ، به شــراب نــاب مـــاند

نـه عجـب اگر بــه عالم اثری نمــاند از مــا

کـه بر آسـمان نبـینی اثــر از شــهاب مـانــد

رهــی از امیـد بـاطل ، ره آرزو چه پویی ؟

که سراب زندگانی ، به خیال و خواب ماند

رهی معیری

می خواستم پرنده شوم پر در آورم

می خواستم پرنده شوم پر در آورم

تا از دهان پنجره ها سر در آورم

آب از طناب می خورم و چرخ می زنم

سر می دهم که قافیه از سر در آورم

باران مفصل است و زنی پشت شیشه هاست

پیراهنی نمانده که دیگر درآورم

گیلاس را فشرد و دهان تو را گشود

باید از این دو دست کبوتر در آورم

عقلم نمی رسید به دیوارهای شهر

عشقم کشید روی هوا در در آورم

رضا سلیمانی

مترسکي شده ام عاشق کلاغي که...

مترسکي شده ام عاشق کلاغي که...

پريدو رفت به اميد کوچه باغي که...

دلم به لرزه در امدوبعدازان پيچيد ـ

ميان مزرعه اخبارداغ داغي که...

کنارمزرعه ان روز حس من تبديل

به ناگهان شدو افتاد اتفاقي که...

وساعت از نفس افتادواو نمي امد

دگرنمانده برايم دل ودماغئ که...

کلاغ شهري من روستا که جاي تو نيست

برو به قول خودت سمت چل چراغي که...
جهنمي شده بي تو بهار گندمزار

تويي که هي نگرفتي ز من سراغي که...

پرنده هاي زيادي به سويم امده اند

ولي دل من اسير همان کلاغي که...

الهام مظفری

بانوی ابریشم

 

منم پروانه بی پر ، منم بانوی ابریشم

برای پر زدن گاهی ، خودم زندانی خویشم

خلاف و عکس باید ها ، خلاف مذهب و کیشم

دراین سلول بی تکثیر ، با آزادی می اندیشم

خلاصه میکنی من را ، درون پیله تنگی

تو می دانی که میمیرم ، ازین تکرار و بی رنگی

گلو بی تاب آواز و ، شبم را نیست آهنگی

پرم از نطفه شهری ، که با آن شعر می جنگی

عجب تاوان سنگینی ، ببین حوا شدن دارد

که حوا زخم دنیا را ،صبورانه به تن دارد

قفس را بر نمی تابد ، خیال پر زدن دارد

و اینجا خنده می کوبد ، به رویایی که زن دارد

زنم بانوی بارانم ، غزل ها زیر لب دارم

ترک ها خورده ایمان ، و بغضی بی سبب دارم

ازین مطبخ نشینی ها ، ازین شب گریه تب دارم

نه از تو ، از خودم هر دم ، رهایی را طلب دارم

خلاف و عکس باید ها ، خلاف مذهب و کیشم

دراین سلول بی تکثیر ، به آزادی می اندیشم

 

  تارا خلعتبری/ فروردین 1391

من و شخصیت من ...

شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر،

شخصیت من چیزیه که من هستم،

اما برخورد من بستگی داره به اینکه :

" تو " کی باشی ..

فریاد

ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی

گفتی: “برو!” ولیک نگفتی کجا رود

این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی

پنهان مساز راز غم خویش در سکوت

باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی

ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟

ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟

نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک

با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی

نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود

ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

سیمین بهبهانی

عشقی دوباره

از اولین نگاه تو بودی در کنار من
با قلب من همیشه کمی راه آمدی
در راههای سخت عبورم ز زندگی
تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی
ادامه نوشته

تنگ غروب

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس

بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس

 تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس

 خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود

 ای پیک آشنا برس از ساحل ارس

صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

 ای ایت امید به فریاد من برس

 از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف

 می خواره را دریغ بود خدمت عسس

جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز

رفتیم و همچنان نگران تو باز پس

 ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است

 سهل است سایه گر برود سر در این هوس


قصه ی آفاق

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند

سایه ی سوخته دل این طمع خام مبند

 دولت وصل تو ای ماه نصیب که شود

 تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند

خوش تر از نقش توام نیست در ایینه ی چشم

 چشم بد دور ، زهی نقش و زهی نقش پسند

خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن

 که من از وی شدم ای دل به خیالی خرسند

 من دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام

 تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند

 قصه ی عشق من آوازه به افلک رساند

 همچو حسن تو که صد فتنه در آفاق افکند

 سایه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود

 اگر افتد به سرم سایه ی آن سرو بلند

ابتهاج

عاشق نشدی زاهد......


عاشق نشدي زاهد، ديوانه چه مي داني؟

در شعله نرقصيدي، پروانه چه مي داني؟

لبريز مي غمها، شد ساغر جان من

خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه مي داني؟



يك سلسله ديوانه، افسون نگاه او

اي غافل از آن جادو، افسانه چه مي داني؟

من مست مي عشقم، بس توبه كه بشكستم

راهم مزن اي عابد، ميخانه چه مي داني؟

عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن

اي بت نپرستيده، بتخانه چه مي داني؟

تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را

مقصود يكي باشد، بيگانه چه مي داني؟

دستار گروگان ده، در پاي بتي جان ده

اما تو ز جان غافل، جانانه چه مي داني؟

ضايع چه كني شب را، لب ذاكر و دل غافل

تو ره به خدا بردن، مستانه چه مي داني؟

هما میرافشار

خدایا سپاس

چه دلپذیراست

اینکه گناهانمان پیدا نیستند

وگرنه مجبور بودیم

هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان

شکل مان را دگرگون نمی کنند

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس


فدریکو گارسیا لورکا

روز اردیبهشتی

چه اسفندها ... آه !

چه اسفندها دود کردیم !

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند: این روزها می‌رسی

از همین راه ...

این روز ها کسی ...

این روزها کسی

به خودش زحمت نمی دهد

یک نفر را کشف کند!

زیبایی هایش را بیرون بکشد ...

تلخی هایش را صبر کند

آدم های امروز

دوستی های کنسروی می خواهند :

یک کنسرو

که فقط درش را باز کنند

بعد یک نفر

شیرین و مهربان

از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند

و بگوید

حق با توست


دوستت دارم ...

دوســــتت دارم

هدیه ایست که هر قلبی

فــــهم گرفتنش را ندارد

قیمتی دارد که هر کسی

تــــوان پرداختش را ندارد

جمله ی کوتاهیست که هر کسی

لــــیاقت شنیدنش را ندارد

جز دودمان رفته به بادت چه دیده است؟

جز دودمان رفته به بادت چه دیده است؟ 

چشم خمار دوست که ابرو کشیده است

سر می دهم به حلقه ی بازوت کز ازل

سر را خدا برای همین آفریده است

دیشب مگر چه در قفس سینه ات گذشت؟

که رنگ و روی خوابِ قناری پریده است

از گرگهای برّه نمای چه گلّه ایست؟

چشمی که در مراتع چشمت چریده است

هرگز به هیچ آهِ گرانی نمی دهم

زخمی که دل به قیمت جانش خریده است 

کیوان داوودیان