زن زیباست ...

زن زیبـاســت ...

چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است...

چه آن زمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش..

چه آن زمان که فریاد می زند بر سرت

... و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی...

چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده

و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند...

زن زیباست...

آن زمانی که خسته از همه تُهمتها و نابرابریها

باز فراموشش نمی شود؛

مادر است، همسر است،راحت جان است ...

زن زیباست ...

زمانی که لطافت جسم و روحش را توأمان درک کردی ...

زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی ...

زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی ...


آری زن زیبـــــاست.

...

همیشه سعی کنید گول باطن افراد رو بخورین !

خدایا ....

خدایـــــــــــا :کم آورده ام ،
صبری که داده بودی تمام شد ،
ولی دردم همچنان باقیست !!!
بدهکار قلبم شده ام ،
میدانم شرمنده ام نمیکنی؛
باز هم صبـــــــر میخواهم

کلی حرف

بکـــــوش آنگونه زندگی کنی ،

که ای کاش

تکه کلام پیری ات نباشــد ...!

باران که می بارد ...

باران که می بارد ...

چشم هایم با آسمان به تفاهم می رسند


چه وجه اشتراک لطیفی است


بین هوای دل من


با این روزهای پاییزی!


وحید عمرانی

بچه که بودیم


بچه که بودیم
بستنیمان را گاز میزدند
قیامت به پا می کردیم .
چه بیهوده بزرگ شدیم !
روحمان را گاز میزنند میخندیم ....!

زنان قوی

زنان قوی دردهای خود را مانند کفش پاشنه بلند می پوشند

مهم نیست چقدر اذیت می شوند

شما فقط زیبایی آنها را می توانید ببینید

بدون شرح

سلامِ مرا به وجدانت برسان و اگر بیدار بود بپرس

چگونه شب ها را آسوده می خوابد . . . ؟

ای مترسک

ای مترسک بیهوده دل به این مزرعه مبند

کلاغی که دیروز آرزوی دیدنش را داشتی

امروز بر شانه های مترسکی دیگر آشیانه کرده است ...

هی فلانی!

هی فلانی! می دانی؟! می گویند رسم زندگی چنین است :

می آیند ...

می مانند ...

عادتت می دهند ...

و می روند ...

و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی!

راستی! نگفتی!

آیا رسم تو نیز چنین است؟!

مثل همه ی فلانی ها ؟!


سالها رفت و هنوز

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من


که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟


صبح تا نیمه ی شب منتظری


همه جا می نگری


گاه با ماه سخن می گویی


گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی


راستی گمشده ات کیست؟


کجاست؟


صدفی در دریا است؟


نوری از روزنه فرداهاست


یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

تو کی هستی ?!

تو کی هستی که بخواهی زندگی من را قضاوت کنی ؟

من بی عیب نیستم و نمیخواهم باشم ...

فقط قبل از اینکه شروع کنی

با انگشت من را نشان بدهی

مطمئن شو دستهای خودت پاک است ...

باب مارلی

لحظه ی دیدار نزدیک است

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ...
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است”

مهدی اخوان ثالث

شاید روزی ...

شاید روزی ...

دوباره در گذر زمان به یكدیگر برسیم!

آنروز من اشتباه

گذشته را تكرار نخواهم كرد !

تو را از دست میدهم

اما غرورم را نه ...!

دِلـَـــــمــ

دِلـَـــــمــ ؛

گـ ـاهے میــگیـــ ـرَد !

گـ ـاهے میــ ـسوزَد !

و حَتے گــ ـاهے ،

گــ ـاهے نـَ ـه _خِیــلے وَقتـــ هـ ـا_

میـــ ـشِکَند !

امــ ـا هَنـــــ ـوز مے تَپـــَـ ـد