همیشه انسان باش
گاهی برو...گاهی بمان..
گاهی بخند..گاهی گریه کن...
گاهی حرف بزن..گاهی فریاد بزن...
گاهی قدم بزن...گاهی سکوت کن..
گاهی رها شو...گاهی ببخش..
گاهی یاد بگیر...گاهی سفر کن...
گاهی اعتماد کن...گاهی فراموش کن...
گاهی زندگی کن...گاهی باور کن..
گاهی بزرگ باش...گاهی کوچک باش..
گاهی چتر باش..گاهی باران باش..
گاهی دریا ..گاهی برکه...
گاهی همه چیز..گاهی هیچ چیز...
اما همیشه ؛
همیشه انسان باش ......
تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی
که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد . . .
اشتباه قشنگ
نه امپراطورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است
اشتباه گرفته ام
و به جای او نفس میکشم
راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و....
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!!
رسول یونان:از کتاب کنسرت در جهنم
درخواب قدمی بردار
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن.
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم
بعد، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی.
مرغ پریده
هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده
هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده
تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم
که این فرشته برای من از بهشت رسیده
بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم
خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده
هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی
که چونی ای به سر راه انتظار کشیده
چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران
سپید کردی چشمم در انتظار سپیده
به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل
که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده
ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی
که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده
خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم
که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده
ابتهاج
در سوگ پدر
سایه ای بود و پناهی بود و نیست
شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست
سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد
سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر
باورم شد ، این من ناباورم
روی دوش خویش او را می برم!
می برم او را که آورده مرا
پاس ایامی که پرورده مرا
می برم در خاک مدفونش کنم
از حساب خویش بیرونش کنم
راست میگویم جز این منظور نیست
چشم شاعر از حواشی دور نیست
مثل من ده ها تن دیگر به راه
جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه
منتظر تا بارشان خالی شود
نوبت نشخوار و نقالی شود
هر یکی همصحبتی پیدا کند
صحبت از هر جا به جز اینجا کند
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر
محمد علی بهمنی
پی نوشت :
- بازهم روز تو آمد
و من
حتی نمیتوانم لبخند بزنم
- باز هم یک تیر ...