پیغام دوست داشتن
ما پيغام دوست داشتنمان را با دود به هم مي رسانيم !
نمي دانم آن سو برای تو تكه چوبي هست ؟
من اينجا جنگلي را به آتش كشيده ام !!!!
ما پيغام دوست داشتنمان را با دود به هم مي رسانيم !
نمي دانم آن سو برای تو تكه چوبي هست ؟
من اينجا جنگلي را به آتش كشيده ام !!!!
سـر آن ندارد امشب، کـه برآيد آفتابي
چـه خيال ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابي
به چـه دير ماندي اي صبح؟ که جان من بر مي آمد
بزه کردي و نکـردند، موًذنان ثـوابي
نـفس خـروس بگـرفت، که نوبـتي بـخـواند
هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابي
نفـحات صبح داني، ز چـه روي دوست دارم؟
که به روي دوست ماند، کـه برافکـند نـقابي
سرم از خداي خـواهـد، که به پايش اندر افتد
که در آب مرده بهـتر، که در آرزوي آبي
دل من نه مرد آن است، که با غـمش برآيد
مگـسي کـجا تواند، که بـيفکـند عـقابي؟
نه چـنان گـناهـکارم، که به دشمنم سپاري
تو بدست خـويش فرماي، اگـر کني عـذابي
دل هـمچـو سنگـت اي دوست، به آب چـشم سعـدي
عـجب است اگـر نگـردد، که بگـردد آسيابي
برو اي گـداي مسکين و دري دگـر طلب کن
که هـزار بار گـفتي و نيامدت جـوابي
سعدی
|
سازی بد آهنگــــم کنـــون دورم ز یـــــار بــی وفا
|
|
گر چــــه شــــده فــــارغ ز مـا زنجیر او دارم به پا |
|
با صـــد هــزاران آرزو کنجـــــی نشست دور از او
|
|
تا شــــام هجـــران بگــذرد بازش بخوانم نغمه ها |
|
ســاز خوش آهنگی بودم از زخمه های دست او
|
|
صـــد شـور می کردم به پا از پرده های خوش نوا |
|
سوز و گداز دلکشـم شد مجلس افروز شب اش
|
|
از نـــاز او شهنــــاز شـــد ای داد و ای بی داد ما |
|
اینــک شکسته آمـــدم پیــش حصــــار عشـق او
|
|
بـــر زیر و بـــالا می شـوم با یک کرشمه بی صدا |
|
آیا پشیمــان شد زما کین سان به دور افتناده ام
|
|
اینک به جـــای زخمه اش زخمان به دل شد ناروا |
|
ای بی نشان خارج مشو ترسم پشیمان بینم ات
|
|
در پرده گـــو حرف و سخــــن زان دلبر شیرین ادا |
شمس الدین عراقی
می ترسم عاشقانه ای بنویسم و
عشق تمام شود
مثل خوابی که نباید تعریفش کرد
یا شادی که آدمها را
از حسودی سیاه می کند
پس چرخی مهربان می زنم
به سعادت نسبی خودم می خندم
دنیا را به کاغذ می بخشم و تو را به نفسهایم
(؟)
خوشا دردي!که درمانش تو باشي
خوشا راهي! که پايانش تو باشي
خوشا چشمي!که رخسار تو بيند
خوشا ملکي! که سلطانش تو باشي
خوشا آن دل! که دلدارش تو گردي
خوشا جاني! که جانانش تو باشي
خوشي و خرمي و کامراني
کسي دارد که خواهانش تو باشي
چه خوش باشد دل اميدواري
که اميد دل و جانش تو باشي!
همه شادي و عشرت باشد، اي دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشي
گل و گلزار خوش آيد کسي را
که گلزار و گلستانش تو باشي
چه باک آيد ز کس؟ آن را که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشي
مپرس از کفر و ايمان بيدلي را
که هم کفر و هم ايمانش تو باشي
مشو پنهان از آن عاشق که پيوست
همه پيدا و پنهانش تو باشي
براي آن به ترک جان بگويد
فخرالدین عراقی
بافندهای
تمام عمر
ترنج و ابریشم میبافت
گل میبافت
اما وقتی مرد
نه فرشی داشت
و نه کسی
که گلی بر گورش بگذارد.
(؟)
همچو فرهاد بود کوهکنی پیشه ما
کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما
شور شیرین زبس آراست ره جلوه گری
همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما
بهریک جرعه می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ما دیده ما شیشه ما
عشق شیری است قوی پنجه و می گوید فاش
هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ما
میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزرده مشو از پی آزردن من
وحشی بافقی
که چون آتش فشان در جوشش است این بُغض خاموشی
پس از آن تندباد بی اَمان ، وآن موج بنیان کن
که بر جا ماندگان را برد تا کنج فراموشی
به خود گفتم اگر آزادی و آزادگی پژمرد
چرا باید چو نومیدان غمگین ، خون دل نوشی؟
گرفتم بسته شد دست تو و از پا درافتادی
چرا باید که چشم از آرزوهایت فرو پوشی؟
گرفتم آن همه شور و امید و شوق پرپر شد
چرا با غصه همگامی؟ چرا با غم هم آغوشی؟
چو شیر از بیشه بیرون آی و پا در راه فرصت باش
گریزان شو ز نومیدی ، رها کن خواب خرگوشی
فروغ صبح بهروزی به دست آسان نمی افتد
تو هم سهمی از آن داری به میزانی که می کوشی
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
عشق دردانهست و من غواص و دریا میکده
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجها
کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم
چون صبا مجموعه ءگل را به آب لطف شست
کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
دوش لعلش عشوهای میداد حافظ را ولی
من نه آنم کز وی این افسانهها باور کنم
حافظ