کلمات
کلمات فریبمان می دهند
وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود
باید فاتحه کلمات دیگر را خواند
|
بـاران بـزن دوبـاره تـو شـلاق بـر تـنـم اين گريه شور و حال بهار است يا منم بـا چشـمـهاي خيـره به آنسوي پنجره با يک خيال گمشده هي حرف مي زنم آه اي خيـال ِ رفتـه تـو در رقـص آمدي ؟ يـا من ميـان چرخش تن تن تتـن تنـم ؟ بـاران ببـار بر تـن شعـرم که من هنـوز بعـد از هـزار فـصـل شکفتن سـترونم *** در کوچه هاي مه زده و ماتِ خاطرات دنـبـال واقـعـيت تـصـويـر يـک زنـم گرماي دست اوست به روي دو چشم من سرماي لـخـت آهـن بـر روي گـردنـم *** اين بهترين گزينۀ پايان عشق بود ! حتي رضا نداد دل تو به کشتنم ، من زنده ، سرد ، خسته در اعماق بي کسي دارم براي خاطره ها قـبـر مي کـنم تو زنده ، سرد ، خسته ، به اين دلخوشي که من هـر ثـانـيـه در آرزوي جـان سپـردنـم *** دوري تـمـام ِ فـايـدۀ ايـن غرور بود ، حالا دوباره تو تويي ! و باز من منم ! |
پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست
دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی
چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست
به گره بندی آن ابروی باریک اندیش
که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست
سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم
تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست
ابتهاج
هر آهنگی که گوش میدهم
به هر زبانی که باشد
بغضم را میشکند ...
نمی دانم
بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است ...!!
برای خودت زندگی کن
کسی که تو رو دوست داشته باشد
باتو میماند
برای داشتنت می جنگد
اما اگر دوستت نداشته باشد به هر بهانه ای می رود
همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند،
بعضی از قراردادها و عهدها را روی قلب می نویسند ...
حواست به این عهدهای غیر کاغذی، بیشتر باشد
شکستن شان،
یک آدم را می شکند . . .خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
یکی مثل نسیم دشت میگوید :
کنارت هستم ای تنها
هرچقدر بيشتر ميخواهمت . . .
دورتر ميشوی . . .
. . . برگرد ! ! . . .
قول ميدهم ديگر دوستت نداشته باشم
با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دو از تو من دل شده آواز چه سازم
ابتهاج
ابتهاج
آنهمه عشق که در سینه نهان بود کجاست؟
شور و حالی که در این بود و در آن بود کجاست؟
نشئهء می ز سر می زدگان زود پرید
آنکه از عربده جویی نگران بود کجاست؟
نوش نوشان همه رفتند، خماریم خمار
جمع مستان که در آن پیر و جوان بود کجاست؟
از می و ساغر و ساقی خبری نیست که نیست
آنکه در هر قدمش رقص کنان بود کجاست؟
دور عاشق بسر آمد ، شب دیدار گذشت
آنکه همصحبتی اش راحت جان بود کجاست؟
دیرگاهیست که حرفی نشنیدیم ز مهر
آنکه در وی همه از مهر نشان بود کجاست؟
شادکامان همه مُردند ز بی برگی باغ
جویباری که به هر گوشه روان بود کجاست؟
دلم از اینهمه خاموشی و پرهیز گرفت
آن مَثَل ها که در آن فهم جهان بود کجاست
محمدتقی خانی
" آرام "

هـــرگـــز به گذشته برنگـــرد
اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمی گشت
هیچوقت یک پرنسس نمی شد... !!!

گفتند عینک سیاهت را بردار دنیا پر از زیباییست!!!
عینک را برداشتم.. ......
وحشت کردم از هیاهوی رنگها
عینکم را بدهید میخواهم به دنیای یکرنگم پناه برم
گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی
چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی
به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم
برو که کام دل از دور آسمان بستانی
گذشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم
به کام من که نماندی به کام خویش بمانی
بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش
که چون همیشه بهار ایمن از گزند خزانی
تو را چه غم که سوی پایمال عشق تو گردد
که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی
چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی
چگونه پیر سندی مرا که بخت جوانی
کنون غبار غم برفشان ز چهره که فردا
چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی
چه سال ها که به پای تو شاخ گل بنشستم
که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی
تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم
کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی
به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم
هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی
چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم
چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی
خوشا به پای تو سر سودنم چو شاهد مهتاب
ولی تو سایه برانی ز خود که سرو رانی
ابتهاج