آواز عشق

هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست

ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست؟

گوهر دل

گوهر دل را نزن بر سنگ هر ناقابلی

 صبر کن پیدا شود گوهر شانس قابلی

سنگ صبور

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
 
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد
 
...

یاد کن ...

گر میان هر نگاهی صوت غمگینی شنیدی

یاد کن از قلب بی تابی که هر دم یاد توست

الا ای همنشین دل ...

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

پرواز

آسمان فرصت پرواز بلندیست ، ولی
 
قصه اینست چه اندازه کبوتر باشی

پند

خواهی که که غریق بحر عشاق شوی؟

مشنو، منگر، مگو، میندیش، مباش

روزگار

به ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست

ریشه ی نخل کهنسال از جوان افزون ترست

 بیشتر دلبستگی باشد به عالم ، پیر را

صائب تبریزی

شرط عاشقی


اي دل آن دم که خراب از مي گلگون باشي
بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي
در مقامي که صدارت به فقيران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشي
 
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشي

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگري از دايره بيرون باشي
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
کي روي ره ز که پرسي چه کني چون باشي
تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي
ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشي
ساغري نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ايام جگرخون باشي
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشي

 حافظ

نعره ی مستانه

 

یک نعره مستانه ز جایی نشنیدم...

 ویران شوی ای شهر که میخانه نداری....؟!

سنگ و دل

هر چند که تو را از سنگ ساخته اند  

 یک روز تو هم می شکنی ای دل من

ایرج زبر دست

ناله

ناله را هر چند می خواهم که آرام بر کشم ...

  سینه می گوید که من تنگ آمدم ، فریاد کن ...


 

دمی با دوست

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت 

 مـن آزادی نـمی‌خـواهـم کـه بـا یـوسـف بـه زندانم...!

من و عشق

زمن در عشق ، شیرین کارتر نیست    

 چرا فرهاد را افسانه کردند ؟  

   مهدی سهیلی

تمنای لبخند


از طرف عزیزترین کس در زندگیم :

لبخند ِ تو را چند صباحی ست ندیدیم

یک بار ِ دگر- خانه ات آباد - بگو سیب

 

 

پل عشق - برای تو

دست تو پلی از عشق تا آن سر رویاهاست   

چون قاصدکی از گل ، از خاطره می آیی !  

 عباس داکانی

 

عاشق

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند  

سخت دل بسته این ایل و تبارم ، چه کنم

دکتر سید حسن حسینی

خواستم ...

خواستم بر غم بتازم فرصتی پیدا نکردم
فرصتی آمد به دستم مهلتی پیدا نکردم
خواستم در خلوتی با محرمی رازی بگویم
هم کلامی محرمی هم صحبتی پیدا نکردم

عزا - برای پدرم

در عزایت چه کنم گر نکنم خاک به سر 

 زین مصیبت چه خورم ، گر نخورم خون جگر

یغمای جندقی

دو سال گذشت 

قلبم پر از اندوهه - مهیب و پر درد

بهترین روز زندگی ام رو نبودی و این روزها هم ...

ای کاش ...