یلدا مبارک
هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم
و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها
یلدایتان رویایی…روزهایتان پر فروغ،شبهایتان ستاره باران
هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم
و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها
یلدایتان رویایی…روزهایتان پر فروغ،شبهایتان ستاره باران
بوی رؤیا می دهد
چشمانت را می گویم
پلک نزن
خواب مرا می شکنی !
من زنی کولی ام
که تو را در خلخال ها
و گوشوارهء بلند مسی اش،
حمل می کند
و تا واپسین مرزهای جهان با تو سفر می کند،
تا آخرین مرزهای شیدایی،
ای حافظه عطر!
ای حافظه من!
تویی که سپیدی برف را شعله ور می سازی
من شعر توام نگاشته شده با جوهر زنانگی...
پس بشنو زنگهای مرا
و اندوهت را بر پلک هایم بیاویز.
سعاد الصباح- براده های یک زن
زندگیم را پک می زنم
..
تا دو نیم شه..: دود و خاکستر
..
رهایی دود رو می خوام
... ..
وبی نشونیه خاکســــــــــــــــــــتر...
گوهر دل را نزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شانس قابلی
شمـــع زســـوزی ازدرون بسوز می دهد نـدا
بیـــا تـــو یــــــارنــازنیـن رسیــده ام بـه انتها
بیـــا تـــو شعلــه ام ببیــن بــخاطر تو روشنم
بیـــــا شــراره ای بـــزن کنـــون فتـــاده ام زپا
بیـــا که گـــر نبینمــت بــه خاموشی فرو روم
بیـــا کــــه تــا نظـــــر کنم ز آخرین شراره ها
نه یک نگـــه به اشک او نه بشنــود صدای او
بگویدش به خـود نگرتو زین سپس مخوان مرا
برفت آن زمان که شب تو در میــان و گرد تــو
ز هـــر طرف نظـــر به تو ز گل رخان خوش ادا
یکی رباب و ساز و نی یکی شراب وجام می
یکــی ترانـــه خــوان بـود و یکی مدیحه گوترا
همـــه بــه گــــرد نــور تــو ولی همه ز انتفاع
کنون نمانده هیچ کــس تمــام گشتـه ماجرا
به آن زمــان کنار تـــو بـــودم که جلوه گر کنم
جمال خویش و حسن خود زپرتو تو خـویش را
کنون که رفـت نور تو خـــراب گشــت جمع تو
مــــرا درایتــــی بــــود رهـــا شـوم از ایـن بلا
چو این شنید شعله را فرو کشیــــد بی صـدا
به شام تـار و بس سیه بمـرگ خود دهد رضا
شمس الدین عراقی
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
قیصر امین پور
من باز گیج می شوم از موج واژه ها
این بغضهای تازه که در من شکسته اند
من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم
اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند
باران آزادگان
بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت
پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت
گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
کو بال آن خود را باز افکنم به کویت
تا کی چو شمع گریم ای درین شب تار
چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت
از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل
چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت
ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت
از پا فتادگان را دستی بگیر آخر
تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت
تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه
کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت
چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای
شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت
ابتهاج