پدر
هرگزم نوبه نشد تا كه شوم سير زديدار پدر
يا كه هردم بزنم بوسه به رخسار پدر
اين منم برده ام از هجر تو ميراث دو سهم
سهمي از غم، سهمي از حسرت ديدار پدر
هرگزم نوبه نشد تا كه شوم سير زديدار پدر
يا كه هردم بزنم بوسه به رخسار پدر
اين منم برده ام از هجر تو ميراث دو سهم
سهمي از غم، سهمي از حسرت ديدار پدر
من اکنون
کنار پنجره رویایم
به تماشای رقص باد
نشسته ام
وتو در خلوت کودکانه ات
به فکر زمزمه های دیرینه ات باش
حتماُ
یک روز در بامدادی بارانی
کنار هم سبز می شویم
بی شک
آنجا تمامی حرفهایمان گل خواهد کرد
گل خواهد کرد
گل خواهد کرد.
گفتم بهار
خنده زد و گفت
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست .
گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست ...
لحظه ای را که کنار تو نیاسودم نیست
پیچ در پیچ شب موی تو مجنونم کرد
رمز لیلایی تو نیز که بگشودم نیست
سوختم از خنکای شرر شیرینت
به جز آن خاطر آتشکده در دودم نیست
با تو من هست شدم عاشق و اینک بی تو
هیچ از هستی و آنچه که آن بودم نیست
چشم در چشم تو راهی که مرا می خوانی
پشت سر هم نفسی نیست که بدرودم نیست
محمد جواد مظفری
زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند .
هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند .
چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت .
تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند .
جبران خلیل جبران
همیشه ،
رفتن رسيدن نيست؛
ولي براي رسيدن،
بايد رفت؛
در بن بست هم،
راه آسمان باز است؛
پرواز بياموز...
دکتر شریعتی
نم نم
می بارد
وتورا به یاد می آورد
که نم نم باریدی
و ویران کردی
خانه کهنه را
شمس لنگرودی
فروغ فرخزاد
گفتم از خروارها فکری که هر روز به ذهنم می رسند
کدام عاقلانه تر است...
سهراب سپهری
از پلکان ِ شب
ماه را می بينی!؟
من
در آن جا
با خيال ِ زيبايی
گرگ ميشی ِ
چشمانت بيدارم
و
در انتظا ر ِ شنيدن ِ
صدای آرام ِ تو،
تپش ِ حرارت ِ
ستارگان ِ نرگسين را
دل تنگ، دل تنگ
می شمرم
اينجا ست که
نسيم ِ سبز ِ گزنه ها
ترا
برايم
طراحی می کند
تا سوزش تشنگی ام را
بر دره های تنت بنگارد
ا نگار
اسبهای همسايه ات
با ما!
نسبتی دارند
چنان بلند پرواز و
با غرور
صد چندان
سْم دوان
به طراوت می کو بند
تا که
يال ِ گرده های
نم ِ حس را
بی صبرانه ،
به سا حت ِ دل زار ِ نياز،
بيارايند
آه
تو هنوز
در انبوهِ گزنه ها
قدم می زنی
و من
در شبی حرير،
پر از آرايش ِ
گل بو ته های مهتاب
در انتظار تو می مانم...
شهلا آقاپور
نادیا انجمن
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
سید علی صالحی
صدای گامهای سبز باران است
اینجا میرسند از راه، اینک
تشنه جانی چند دامن از کویر آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اینجا میرسند از راه، اینک
دخترانی درد پرور، پیکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پیر و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش میبندد
نه حتی قطره اشکی میزند از خشکرود چشمشان بیرون
خداوندا!
ندانم میرسد فریاد بی آوای شان تا ابر
تا گردون؟
صدای گامهای سبز باران است!
نادیا انجمن
هما ارژنگی
شـهره شـهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منـما تا نـکـنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا بـه خاک در آصـف نرسد فریادم
راهب پیری در حال مراقبه در کنار جاده ای نشسته بود.. به ناگاه رشته افکارش با فریاد مردی سامورایی از هم گسیخته شد.
سامورایی فریاد زد: ای مرد پیر رمز و راز جهنم چیست و بهشت کدام است؟
تبسمی بر لب راهب پدیدار شد و گفت: تو گفتی میخواهی از رمز و راز جهنم و بهشت سر در بیاوری نه؟ سراپا ژولیده ای چون تو؟ تویی که دستها و پاهایت آغشته به چرک و کثافتند؟ تویی که موهایت شانه نخورده و نفست بوی گند میدهد وشمشیرت زنگ زده ؟ بدترکیبی چون تو که ننه اش لباس های مسخره به تنش کرده؟ تو می پرسی که جهنم چیست و بهشت کدامست؟
سامورایی دشنامی شرم آور بر زبان راند. سپس شمشیرش را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد. رخسار سامورایی به رنگ خون در آمد و رگ های ورم کرده گردنش خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب میداد.
راهب پیر به نرمی گفت: این جهنم است!
شمشیر سامورایی به آرامی فرود آمد. لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامورایی به خاطر جرات این موجود نجیب... موجودی که حیات خود را برای آموختن درسی به او به مخاطره انداخته بود سرشار از حیرت... بیم ، شفقت و عشق شد. او شمشیرش را در نیمه راه نگه داشت و چشمانش مملو از اشک حق شناسی شد..
راهب گفت : و این بهشت است...
راحتفزای هرکس محنترسان من کو
نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس
گه گه به ناز گویم سرو روان من کو
در بوستان شادی هرکس به چیدن گل
آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو
جانان من سفر کرد با او برفت جانم
باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو
هرچند در کمینه نامه همی نیرزم
در نامهی بزرگان زو داستان من کو
هرکس به خان و مانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان منباید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم