مَبین ای دوست
مَبین ای دوست ، خاموشم در این کنج فراموشی
که چون آتش فشان در جوشش است این بُغض خاموشی
پس از آن تندباد بی اَمان ، وآن موج بنیان کن
که بر جا ماندگان را برد تا کنج فراموشی
به خود گفتم اگر آزادی و آزادگی پژمرد
چرا باید چو نومیدان غمگین ، خون دل نوشی؟
گرفتم بسته شد دست تو و از پا درافتادی
چرا باید که چشم از آرزوهایت فرو پوشی؟
گرفتم آن همه شور و امید و شوق پرپر شد
چرا با غصه همگامی؟ چرا با غم هم آغوشی؟
چو شیر از بیشه بیرون آی و پا در راه فرصت باش
گریزان شو ز نومیدی ، رها کن خواب خرگوشی
فروغ صبح بهروزی به دست آسان نمی افتد
تو هم سهمی از آن داری به میزانی که می کوشی
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 22:4 توسط rahaee-v
|