گرچه با یادش همه شب تا سحرگاهان نیلی فام

بیدارم ، گاهگاهی نیز وقتی چشم بر هم می گذارم ،

خواب های روشنی دارم ،

عین هشیاری !

آنچنان روشن که من در خواب ،

دم به دم با خویش می گویم :

بیداری ست ، بیداری ست ، بیداری ؟

اینک اما در سحرگاهی ، چنین از روشنی سرشار

پیش چشم این همه بیدار

آیا خواب می بینم ؟

این منم همراه او ؟

بازو به بازو

مست مست از عشق ، از امید ؟

روی راهی تار و پودش نور ،

از این سوی دریا رفته تا دروازه خورشید ؟

ای زمان ، ای آسمان ، ای کوه ، ای دریا !

خواب یا بیدار ،

جاودانی باد این رویای رنگینم !

فریدون مشیری