نفسم گرفت
غزلی در مایه شور وشکستن
نَفَسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سَنگ ، برار رایت خون ،
به جنون ، صلایَت صخره کوهسار بشکن
توکه ترجمان صبحی، به ترنم وترانه
لب زخم اید ، بگشا ،صف انتظار بشکن
(( سر ان ندارد امشب که براید افتابی ؟))
تو خود افتاب خود باش و طلسم کار بشکن
به سرا ی تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران ،همه سوفکنده سایه
توبه آذزرخش این سایه دیوسار بشکن
زبرون کسی نیاید چو به یاری تو ، اینجا
تو زخویشتن برون آ، سینه ثار بشکن
شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 9:54 توسط rahaee-v
|