تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود 

 چه گمان غلط است این برود چون نرود

چند كس از تو ویاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

وحشی بافقی

 

سایه سنگ

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟
نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟
طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟
طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولی به کفم خط خطا دید چرا؟
من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

قیصر امین پور

کاش - برای افرا


کاش آن آیینه ای بودم من
که به هر صبح تو را میدیدم
میکشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آن همه پیچ, آن همه تاب
آنکاه از باغ تنت میچیدم
گل صد بوسهء ناب

حمید مصدق

شب / صبح - برای تو

 

یکی میگوید : شب شده است. .. درحالی که دیگری میگوید : صبح در راه است

از من جدا مشو - برای تو و افرای عزیزم

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای

حافظ

مرگ انسانیت

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

فریدون مشیری

چرا

چرا چو قصه فراموش یکدگر باشیم

بیا که راحت آغوش یکدگر باشیم 

بیا که همچو شقایق ز داغ محنت هم

سبو به دوش و قدح نوش یکدگر باشیم 

قرار خاطر اندوهبار هم گردیم

چراغ کلبه خاموش یکدگر باشیم 

بیا ز ساغر چشمان هم به هشیاری

زنیم باده و مدهوش یکدگر باشیم 

زنیم پیرهن شوق تا به دامن چاک

چو در خیال بر و دوش یکدگر باشیم 

بیا که همچو شب و روز در غم و شادی

سپید پوش و سیه پوش یکدگر باشیم 

چو روزگار فراموش می کند ما را

چرا چو قصه فراموش یکدگر باشیم

شادروان بیژن ترقی

حباب

گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

زیر باران .... برای تو

آن هنگام که صدای رعد را می شنوی زنی را به

خاطر بیاور که در زیر باران منتظر قطار توست

من باید رویاهایم را زندگی کنم

حتی اگر تو در ایستگاه اشتباه پیاده شده باشی

رویاهایم شعر می شود . .باران می شود

قوس و قزح

دوباره پلی از رنگین کمان می شود

راه بلد تو می شود

فانوس می شود

ریل می شود

سوزنبان می شود

قطار می شود

و ترا دوباره به ایستگاه من می رساند

نسرین بهجتی

آرزو

آرزوي من اينست در سپيده اي شفاف
در دلت شوم مهمان , بک سپيده بي انصاف

آرزوي من اينست توي عصر طوفاني
قانعم کني جوري که هميشه مي ماني

آرزوي من اينست که تو مال من باشي
غير ممکن ممکن , تو محال من باشي

آرزوي من اينست با دو بال جادويي
روي چشم تو باشم مثل نور ليموئي

آرزوي من اينست بين اين همه انسان
نيت تو من باشم توي فال با فنجان

آرزوي من اينست که دو روز طولاني
در کنار تو باشم فارغ از پشيماني

آرزوي من اينست که تو مثل يک سايه
سر پناه من باشي لحظه ي تر گريه

آرزوي من اينست يا شوي فراموشم
يا که مثل غم هر شب گيرمت در آغوشم

آرزوي من اينست عشق تو کمم باشد
اسم تو فقط زخمي رو مرهمم باشد

آرزوي من اينست نرم و عاشق و ساده
همسفر شوي با من در سکوت يک جاده

آرزوي من اينست که تو ساز من باشي
من نياز تو باشم , تو نياز من باشي

آرزوي من اينست هستي تو من باشم
لحظه هاي هشياري مستي تو من باشم

آرزوي من اينست تو غزال من باشي
تک ستاره روشن در خيال من باشي

آرزوي من اينست در شبي پر از رويا
پيش ماه و تو باشم تا سحر لب دريا

آرزوي من اينست در تولدي دوم
مثل مه شوم در تو با همه وجودم گم

آرزوي من اينست از سفر نگويي تو
تو هم آرزويي کن , اوج آرزويي تو

لاله پرپر


بيا اي دل از اينجا پر بگيريم
ره كاشانه ديگر بگيريم

بيا گمگشته ديرين خود را
سراغ از لاله پرپر بگيريم

زمين گويي غمي بنهفته داره
سخن ها در دهان ناگفته داره

ز هر چشمش هزاران چشمه جوشه
كه در دل صد شهيد خفته داره

بيا اي دل از اينجا پر بگيريم
ره كاشانه ديگر بگيريم

قيصر امين پور

هلاکم ساز  - برای تو

هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد

که باشم من که بار خاطر یاری ز من باشد

گذاریدم همانجائی که میرم بر مداریدم

نمی خواهم که بر دوش کسی باری ز من باشد

حلالی خواستم از جمله یاران قاتل من کو

که خواهم عذر او گر گاهش آزاری ز من باشد

ز اشک ناامیدی برد مژگان آب و می ترسم

که ناگه بر سر راه کسی خاری ز من باشد

به کویش گر ندارم صوت عشرت غم مخور وحشی

مرا این بس که آنجا ناله ی زاری ز من باشد

وحشی بافقی