چرا چو قصه فراموش یکدگر باشیم

بیا که راحت آغوش یکدگر باشیم 

بیا که همچو شقایق ز داغ محنت هم

سبو به دوش و قدح نوش یکدگر باشیم 

قرار خاطر اندوهبار هم گردیم

چراغ کلبه خاموش یکدگر باشیم 

بیا ز ساغر چشمان هم به هشیاری

زنیم باده و مدهوش یکدگر باشیم 

زنیم پیرهن شوق تا به دامن چاک

چو در خیال بر و دوش یکدگر باشیم 

بیا که همچو شب و روز در غم و شادی

سپید پوش و سیه پوش یکدگر باشیم 

چو روزگار فراموش می کند ما را

چرا چو قصه فراموش یکدگر باشیم

شادروان بیژن ترقی