چرا
چرا چو قصه فراموش یکدگر باشیم
بیا که راحت آغوش یکدگر باشیم
بیا که همچو شقایق ز داغ محنت هم
سبو به دوش و قدح نوش یکدگر باشیم
قرار خاطر اندوهبار هم گردیم
چراغ کلبه خاموش یکدگر باشیم
بیا ز ساغر چشمان هم به هشیاری
زنیم باده و مدهوش یکدگر باشیم
زنیم پیرهن شوق تا به دامن چاک
چو در خیال بر و دوش یکدگر باشیم
بیا که همچو شب و روز در غم و شادی
سپید پوش و سیه پوش یکدگر باشیم
چو روزگار فراموش می کند ما را
چرا چو قصه فراموش یکدگر باشیم
شادروان بیژن ترقی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 6:29 توسط rahaee-v
|