ترانه

ترانه ای روی زمین افتاده بود

. قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.

ترانه در قناری جاری شد.با او درآمیخت

ترانه آب شد

ترانه خون شد

ترانه نفس شد و زندگی.قناری ترانه را سر داد

ترانه از گلوی قناری به اوج رسید

. ترانه معنا یافت
. ترانه جان گرفت.

قناری نیز ؛ و همه دانستند که از این پس ترانه، بودن است.
ترانه، هستی است.

ترانه جان قناری است.
ایمان،ترانه آدمی ست

.قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان

کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد

کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد

ننشست با رقیبی و آزار من نکرد

یک شمه کار در فن ناز و کرشمه نیست

کز یک نگاه چشم تو در کار من نکرد

گفتم مرنج و گوش کن از من حکایتی

رنجش نمود و گوش به گفتار من نکرد

خندان نشست و شمع شبستان غیر شد

رحمی به گریه های شب تار من نکرد

وحشی نماند هیچ سیاست که هجر یار

با جان خسته و دل افکار من نکرد

وحشی بافقی

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ


زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم

 کیوان شاهبداغی

یک خانه پر ز مستان ..

یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند
دیوانگان بندی زنجیرها دریدند
بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان
گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند
جان‌های جمله مستان دل‌های دل پرستان
ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند
مستان سبو شکستند بر خنب‌ها نشستند
یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند
من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم
من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند
آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند
او را دگر کی بیند جز دیده‌ها که دیدند
یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد
می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند

مولانا

نور عشق

رهروان كوي جانان سرخوش‌اند

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود

سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست

در به روي باده‌نوشان بسته نيست

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستي ما در سر ما عشق ماست

دل ز جام عشق او شد مي پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

ما به سوي روشنايي مي‌رويم

سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

دوستان! ما آشناي اين رهيم

مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما

فریدون مشیری

جایی برای گریستن


مگر ما چقدر جا می خواهیم ؟

از همه این دنیا ، هر چه هم که سهم داشته باشی

هر چقدر ثروتت زیاد و مقامت بالا باشد

در نهایت

وقتی که میخوابی به اندازه یک قد از طول و یک پهنا از عرض جا میگیری

همین

شاید جایت نرم تر باشد و گرمتر

اما مهمترین جایی که به تو تعلق دارد

اندازه یک آغوش است

آغوشی که دربرت بگیرد و بتوانی یک دل سیر آنجا گریه کنی

سهم هر کس از این دنیا، اندازه جاییست برای گریستن                       

  

بهاري پر از ارغوان - برای تو

تو را دارم اي گل، جهان با من است.

تو تا با مني، جان جان با من است. 

چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات

كران تا كران آسمان با من است. 

چو خندان به سوي من آيي به مهر

بهاري پر از ارغوان با من است ! 

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختي بي‌كران با من است. 

روانم بياسايد از هر غمي

چو بينم كه مهرت روان با من است. 

چه غم دارم از تلخي روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است.

 

فریدون مشیری

کاش...

کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست

کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائ یهم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم
قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

: کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را

کاش میشد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخنداست
که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

حکایت دل

نشد یک لحظه از یادت جدا،دل

                              زهی دل،آفرین دل،مرحبا دل

ز دستش یکدم آسایش ندارم

                                 نمی دانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق

                                 مگر برگشت از راه خطا،دل

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد

                              فلاکت دل،مصیبت دل،بلا دل

از این دل، داد من بستان،خدایا

                      ز دستش تا به کی گویم خدا،دل!؟

درون سینه آهی هم ندارد

                       ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت

                        فقیر و عاجز و بی دست و پا،دل

بشد خاک و ز کویت برنخیزد

                              زهی ثابت قدم دل،با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید

                     چو عشق آمدکجا عقل و کجا دل؟

تو لاهوتی! ز دل نالی،دل از تو

                          حیا کن،یا تو ساکت باش یا دل

ابوالقاسم لاهوتی

تو را می خواهم... (برای تو)

گوش کن ساده بگویم که تو را می خواهم

                           گرچه دیر آمده ام،گرچه همه بی گاهم

همه یک سو و تو یک سو،چه بگویم دیگر

                           تا بدانی که چه اندازه تو را می خواهم

قلعه و میمنه و میسره بر هم زده ام

                                   تا سوار تو چه بازی بکند با شاهم

خواهمت چیدن از آن شاخه جادو،اما

                                 گویدم دست که از دامن او کوتاهم

خندقی بین من و توست،کمک کن شاید

                          پر کنیم این خلاء-این فاصله ها را با هم

من در این عشق نهادم قدم و خواهم رفت

                                 تا به پایانش اگر راهم،اگر بی راهم

نه به خود می روم این ره که کسی می بردم

                               شاید آن من- من دیگر- من نا آگاهم

زنده یاد حسین منزوی