حکایت دل

نشد یک لحظه از یادت جدا،دل
زهی دل،آفرین دل،مرحبا دل
ز دستش یکدم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا،دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل،مصیبت دل،بلا دل
از این دل، داد من بستان،خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا،دل!؟
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا،دل
بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل،با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آمدکجا عقل و کجا دل؟
تو لاهوتی! ز دل نالی،دل از تو
حیا کن،یا تو ساکت باش یا دل
ابوالقاسم لاهوتی