خیانت
...خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد !
شکسپیر
...خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد !
شکسپیر

دلم هر لحظه می بافد خیال نازنین تو
نفس در سینه میدوزد نمای دلنیشین تو
نمیدانم کدامین شعله در چشم تو پیچیده
شرر می ریزد هر دم از نگاه آتشین تو
تویی فرهاد شبهای خیالاتم که میخواهم
شوم شیرین تو، شیرین یار همنیشین تو
به گوش دل صدای تو، به هر فصلم هوای تو
کدامین قصه را خوانم که تا گردد یقین تو
غبار غصه پیچیده به کلک دل عزیز من
سلیمان شو که میخواهم شوم نقش نگین تو
صنم عنبرین
چه ساده عاشقانه به بازي گرفتي مرا
مني كه محتاج طلوع شبت بودم
اشكهايم را نديدي و رفتي
تويي كه ميگفتي عاشقت بودم
شب تو روز ديگري نداشت
من به دنبال سپيده اش بودم
اي كاش نميرسيد هرگز
آن روز كه در انتظار نامه اش بودم
خدايا چرا پاياني نداشت
آن شعله اي كه من آتشش بودم
افسوس مي خورم كه چرا
بعد از او باز هم عاشقش بودم
از پست های دوست خوبم "عشق متروک"
بیا بنشان به لبهایم نگین یک تبسم را
سکوت تلخ را بشکن بیا سر ده ترنم را
بیا با بوسه های مهر مستم کن در آغوشت
به روح دردمندم خوان غزلهای تفاهم را
میان شعله های دوزخ هجر تو می سوزم
بهشت وصل می خواهم بکن خط خط جهنم را
زلیخای خیالم ، میدرد پیراهن تقوا
ندارد دختر رسوا دگر پروای مردم را
پی قتلم کمر بستند این دزدان دریایی
نمی دانند چشمان تو معنای ترحم را
صنم عنبرین

سلام عزيزم
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند.
عزيزم، مي داني
من خيلي عاشق بوده ام
عاشق سنگ و کلوخ بي جهتِ کنار جاده ها
عاشق جسد ظريف بچه اي که در زير باران به خاک مي سپرند
عاشق گاوهايي که در ماه هاي قحطي زده، شيرِ خشک مي دهند
عاشق کاغذ ديواري پاره و چرب آشپزخانه هاي قديم
عاشق پتويي که بوي همخوابگيِ زني را مي دهد با ارواح
عاشق حقيقت هاي کوتاه مدت و پر ابهام
عاشق پرواز خيالي قهرماني که سقوط خواهد کرد
و
عاشقِ تو.
عزيزم، مي داني
من خيلي وفادار بوده ام
وفادار به جاذبه يِ چاه هايي که ديگران کنده اند و در آنها ته نشين شده ام
وفادار به دروغ هايي که خجالت مي کشند راست بگويند
وفادار به قطب نماهاي معيوبي که به گمراهه ها اشاره مي کنند
وفادار به ساعتهاي فراموشکاري که زمان را به تأخير مي اندازند
وفادار به کازانواها، دون ژوان ها، سوپرمن ها،
و مردهاي ديگري که اسمشان همه يکي بوده است
و
وفادار به تو.
عزيزم، مي داني
دکتر مي گويد خنجرهاي زيادي در پشتم ديده است
پيشرفت پزشکي را شکر مي کنم
و از ماشينهاي اِکس رِي و سی تی اِسکَن و اِم آر آي هم سپاسگزارم
کاش مي دانستي
سالهاست که از درد زخمهايم
طاقباز نخوابيده ام.
عزيزم، مي داني
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند
و راه علاجِ من، نَفَس کشيدن است
تنها اگر دستهايِ مهربان تو
که زندانبانِ سمجِ گلوگاهم بوده اند،
مي فهميدند.
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
حسین پناهی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟
گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
پروین اعتصامی

هر ثانیه که می گذرد
چیزی از تو را با خود می برد
زمان غارتگر غریبی ست
همه چیز را بی اجازه می برد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش می کند
حس" دوست داشتن " تو را...
لاینل واترمن داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد...
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیاش آمده.
اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک میاندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم، این است خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
-عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
-که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
-توبزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا-
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو درخانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

از كو چه ي زيباي تو امروز گذشتم
ديدم كه همان عاشق معشوقه پرستم
يك لحظه به ياد تو در آن كوچه نشستم
ديدم كه ز سر تا به قدم شوق و اميدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم
آن شور جواني نرود لحظه اي از ياد
اي راحت جان و دل من خانه ات آباد
با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش
كي آتش عشق تو شود يك سره خاموش
هر جا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشك جگر سوز ، دل سخت تو سفتم
خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم
دل مي تپد از شوق كه امروز كجايي
شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايي
دكتر مشايخي -در استقبال از شعر به ياد ماندني « كوچه »

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
***
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
***
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
***
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
***
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
***
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
***
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
اين شعر را براي تو ميگويم
در يک غروب تنهء تابستان
در نيمه هاي اين ره شوم آغاز
در کهنه گور اين غم بي پايان
اين آخرين ترانه لالائيست
در پاي گاهوارهء خواب تو
باشد که بانگ وحشي اين فرياد
پيچد در آسمان شباب تو
بگذار سايهء من سرگردان
از سايهء تو، دور و جدا باشد
روزي به هم رسيم که گر باشد
کس بين ما،نه غير خدا باشد
من تکيه داده ام به دري تاريک
پيشاني فشرده ز دردم را
ميسايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که ميخنديد
بر طعنه هاي بيهده،من بودم
گفتم: که بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد که "زن" بودم
چشمان بيگناه تو چون لغزد
بر اين کتاب درهم بي آغاز
عصيان ريشه دار زمانها را
بيني شگفته در دل هر آواز
اينجا ستاره ها همه خاموشند
اينجا فرشته ها همه گريانند
اينجا شکوفه هاي گل مريم
بيقدرتر ز خار بيابانند
اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ و رياکاري
در آسمان تيره نميبينم
نوري ز صبح روشن بيداري
بگذار تا دوباره شود لبريز
چشمان من ز دانهء شبنمها
رفتم ز خود که پرده در اندازم
از چهرپاک حضرت مريم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامي
در سينه ام ستارهء طوفانست
پروازگاه شعلهء خشم من
دردا،فضاي تيرهء زندانست
من تکيه داده ام بدري تاريک
پيشاني فشرده ز دردم را
ميسايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازک و سردم را
با اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که اين جدال نه آسانست
شهر من وتو ، طفلک شيرينم
ديريست کاشانه شيطانست
روزي رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر اين ترانهء دردآلود
جوئي مرا درون سخنهايم
گوئي بخود که مادر من او بود
فروغ فرخزاد