چه ساده عاشقانه به بازي گرفتي  مرا

مني كه محتاج طلوع شبت بودم

اشكهايم را نديدي و رفتي

تويي كه ميگفتي عاشقت بودم

شب تو روز ديگري نداشت

من به دنبال سپيده اش بودم

اي كاش نميرسيد هرگز

آن روز كه در انتظار نامه اش بودم

خدايا چرا پاياني نداشت

آن شعله اي كه من آتشش بودم

افسوس مي خورم كه چرا

بعد از او باز هم عاشقش بودم

از پست های دوست خوبم "عشق متروک"