بـاران بـزن دوبـاره تـو شـلاق بـر تـنـم

اين گريه شور و حال بهار است يا منم

بـا چشـمـهاي خيـره به آنسوي پنجره

با يک خيال گمشده هي حرف مي زنم

آه اي خيـال ِ رفتـه تـو در رقـص آمدي ؟

يـا من ميـان چرخش تن تن تتـن تنـم ؟

بـاران ببـار بر تـن شعـرم که من هنـوز
بعـد از هـزار فـصـل شکفتن سـترونم
***
در کوچه هاي مه زده و ماتِ خاطرات
 
دنـبـال واقـعـيت تـصـويـر يـک زنـم

گرماي دست اوست به روي دو چشم من

سرماي لـخـت آهـن بـر روي گـردنـم

***

اين بهترين گزينۀ پايان عشق بود !

حتي رضا نداد دل تو به کشتنم ،

من زنده ، سرد ، خسته در اعماق بي کسي

دارم براي خاطره ها قـبـر مي کـنم

تو زنده ، سرد ، خسته ، به اين دلخوشي که من

هـر ثـانـيـه در آرزوي جـان سپـردنـم

***

دوري تـمـام ِ فـايـدۀ ايـن غرور بود ،

حالا دوباره تو تويي ! و باز من منم !