خیال گمشده
|
بـاران بـزن دوبـاره تـو شـلاق بـر تـنـم اين گريه شور و حال بهار است يا منم بـا چشـمـهاي خيـره به آنسوي پنجره با يک خيال گمشده هي حرف مي زنم آه اي خيـال ِ رفتـه تـو در رقـص آمدي ؟ يـا من ميـان چرخش تن تن تتـن تنـم ؟ بـاران ببـار بر تـن شعـرم که من هنـوز بعـد از هـزار فـصـل شکفتن سـترونم *** در کوچه هاي مه زده و ماتِ خاطرات دنـبـال واقـعـيت تـصـويـر يـک زنـم گرماي دست اوست به روي دو چشم من سرماي لـخـت آهـن بـر روي گـردنـم *** اين بهترين گزينۀ پايان عشق بود ! حتي رضا نداد دل تو به کشتنم ، من زنده ، سرد ، خسته در اعماق بي کسي دارم براي خاطره ها قـبـر مي کـنم تو زنده ، سرد ، خسته ، به اين دلخوشي که من هـر ثـانـيـه در آرزوي جـان سپـردنـم *** دوري تـمـام ِ فـايـدۀ ايـن غرور بود ، حالا دوباره تو تويي ! و باز من منم ! |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 7:15 توسط rahaee-v
|