دیشب خواب می دیدم

خوابی پر از برگ  های خشکیده که سبز می شدند

در جنب  و جوش یک رویش

صدای تپش قلب خاک را  می شد شنید

جوانه ها از خاک سر بیرون می اوردند  , نگاه می کردند

به منی که تمام امیدم را دزدیده بودند

تمام باغ امیدم داشت سبز می شد

عطر گل ها همه جا را عطر اگین می کردند

نا گه همه جا تاریک شد

تمام  لبخند هایم در بعت ان شب گم شد

انگار کسی ترانه ی مرگ می خواند

انگار باغ وجودم مرده بود

باورم نبود

در باغ وجودم هیزم شکنی باشد بی رحم

باورم نبود تمام گلهای باغم زیر پا لگد مال می شد

گل هایی که  تمام باغ وجودم را پر از امید میکردند