دل مرا چه ملامت که روی زیبا خواست
تو این گناه بر آن نِه که روی خوب آراست
مرا چه جرم که هوشم برفت بر سر عشق
بآن بگوی که از زلف و خال هوش رُباست
چه جای سرزنشِ من که سرو بالائی
بلای عقل خردمند و خاطر داناست
مرا گناه چه باشد که چشم جادوئی
بغمزه عقل فریب و بعشوه هوش زداست
اگر چه عشق خطا بود و من بَران رفتم
بر آنکه صورت خوب آفرید بحث خطاست
اگر بحکم قضا در کمند عشق شدم
بآن خوشم که دل من رضا بحکم قضاست
دگر ملامت أفتادگان نخواهم کرد
که اوفتادم و دیدم چه فتنها بر خواست
زبان طعن ز من در کش ای ملامتگوی
که هر که دل بغم عشق داد بی پرواست
وصال در سر من جز هوای دوست نماند
چه جای پند ملامت کنان هرزه دراست