منظومه ها

پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست

حسین پناهی

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست‌
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست‌

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت‌
که در این وصف زبان دگری گویا نیست‌

بعد تو قول و غزل‌هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن‌ ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می‌جویم‌
تازه می‌یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست‌

این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست‌

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم‌
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست‌

محمد علی بهمنی

سپيده

دل من

با طلوع هر سپيده

از روياهاي دور عشقهاي تلخ خبر مي‌دهد!

 نور خورشيد

قاصد دريغ‌هاي بي‌مرز است

و اندوهي كور در عمق روح !

شب حجاب سياهش را بر مي‌چيند

تا روز گستره‌ي پرستاره را بپوشاند !

 با اين روان شب‌زده چه خواهم كرد،

در اين دشت در محاصره‌ي فلق؟

اگر فانوس چشمهاي تو خاموش شود

و تنم حرارت نگاهت را حس نكند

چه خواهم كرد؟

چرا تو را در آن شب روشن از دست دادم ؟

 سينه‌ام امروز

مثل ستاره‌أي مرده باير است !

 

فدريكو گارسيا لوركا (1936-1898)، اسپانيا

بی تاب

آنقدر بیتابم
   عاشقانه با تو بودم
                  حالا بیگانم

آنقدر سرمستم
     که دلم را به یاد عشقت
                    بر همه بستم

 

هدی جعفری

خاطره

آيينه ها دچار فراموشي اند
و نام تو
ورد زبانِ کوچه ي خاموشي

امشب
تکليف پنجره
بي چشمهاي باز تو روشن نيست!

قیصر امین پور

صبر سنگ

 روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليك با اندوه و با ترديد

  

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت

باز زندانبان خود بودم

  

آن من ديوانه عاصي

در درونم هاي هو مي كرد

مشت بر ديوارها مي كوفت

روزني را جستجو مي كرد

 

 در درونم راه مي پيمود

همچو روحي در شبستاني

بر درونم سايه مي افكند

همچو ابري بر بياباني

 

 مي شنيدم نيمه شب در خواب

هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم

درد سيال صدايش را

  

شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه رو بيهوده گرياني

در ميان گريه مي ناليد

دوستش دارم، نمي داني

  

بانگ او آن بانگ لرزان بود

كز جهاني دور بر مي خاست

ليك در من تا كه مي پيچيد

مرده ئي از گور بر مي خاست

 

 مرده ئي كز پيكرش مي ريخت

عطر شور انگيز شب بوها

قلب من در سينه مي لرزيد

مثل قلب بچه آهوها

 

 در سياهي پيش مي آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر مي شد

ورطه تاريك لذت بود

 

 مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام، آرام

مي گذشت از مرز دنياها

 

 باز تصويري غبار آلود

زآن شب كوچك، شب ميعاد

زآن اتاق ساكت سرشار

از سعادت هاي بي بنياد

 

 در سياهي دست هاي من

مي شكفت از حس دستانش

شكل سرگرداني من بود

بوي غم مي داد چشمانش

  

ريشه هامان در سياهي ها

قلب هامان، ميوه هاي نور

يكدگر را سير مي كرديم

با بهار باغ هاي دور

  

مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام، آرام

مي گذشت از مرز دنياها

  

روزها رفتند و من ديگر

خود نمي دانم كدامينم

آن من سر سخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم

 

 بگذرم گر از سر پيمان

مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم، شايد او آيد

عاقبت روزي به ديدارم

 

فروغ فرخزاد - اسیر

جا مانده است ...

 

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

حسین پناهی

پاک شده ها..

نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی


حسین پناهی

جغد

کیست ؟
کجاست ؟
ای آسمان بزرگ
در زیر بال ها خسته ام
چقدر کوچک بودی

حسین پناهی

بیکرانه

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا
 
حسین پناهی

خواب

دیشب خواب می دیدم

خوابی پر از برگ  های خشکیده که سبز می شدند

در جنب  و جوش یک رویش

صدای تپش قلب خاک را  می شد شنید

جوانه ها از خاک سر بیرون می اوردند  , نگاه می کردند

به منی که تمام امیدم را دزدیده بودند

تمام باغ امیدم داشت سبز می شد

عطر گل ها همه جا را عطر اگین می کردند

نا گه همه جا تاریک شد

تمام  لبخند هایم در بعت ان شب گم شد

انگار کسی ترانه ی مرگ می خواند

انگار باغ وجودم مرده بود

باورم نبود

در باغ وجودم هیزم شکنی باشد بی رحم

باورم نبود تمام گلهای باغم زیر پا لگد مال می شد

گل هایی که  تمام باغ وجودم را پر از امید میکردند

 

ساده دل

دل ساده
 برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
 گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
 که قند شهر
دروغی بیش نبوده است

حسین پناهی

  

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست؟

به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

محمد علی بهمنی

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.

اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

 

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی ؟

 آنگاه که غرور کسی را له میکنی, آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی, آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی, آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری, آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی, آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده می گیری...می خواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خود دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند...

ببخشم یا نبخشم

ببخشم یا نبخشم...

من می بینمش...

استاده آن سو تر...

بغل بگشوده من را سوی خود می خواند، اما...

وای از این بغضی که در سینه ست...

نگاهم می کند...

می خواندم...

من در سکوتی سرد می مانم...

برایش پاسخی...؟ هرگز...!

غروری کور فرمان می دهد، خاموش...

و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد...

دو دست خالی من را...

ودستانم، که انگشتان تنهای مرادر خویش، می کاود...

نگاهش می دود تا پشت چشمانم...

دو پلک بسته ام راه نگاهش را، چه بی رحمانه می بندد...؛

نگاه مهربانش پشت پلک بسته ام، در می زند، اما...

نباید چشم بگشایم...

که می ترسم، بلرزد قلب من...

فرمان دهد، آغوش بگشایم...

دوباره باز، میخواند مرا...

و می خواهدکه پیوندی زنم من...

این طناب الفت دیرینه را اکنون...

درون سینه ام غوغاست...

دلم می خواهد آغوش محبت رابه رویش، باز بگشایم...؛

ببخشم، تا رها گردم من از دردی...

که هر لحظه مرا رنجور می سازد...؛

دلم پر می کشد تا او...

دوباره، حس تاریکی مرا فریاد می آرد...؛

ولی نه...

او دلت را سخت آزرده ست...

چه باید کرد...!؟

خدا می بخشد، اما من نمی بخشم...!!؟

با که این را می توانم گفت...

دلم می خواست من را او بخواند...

تا بگویم، دوستش دارم...

بگویم، من دعا کردم بیاید بار دیگر...

تا ببخشد او، ببخشم من...

تا شروع دیگری باشد...؛

ولی اکنون که او برگشته، می خواند مرا...

اینک، کلام مهربانی بر زبان من، نمی آید...

دلم می خواهد او باور کند، دیگر برایم نیست...

اما هست...

و می ترسم که از چشمانم، این را او بفهمد...

چشم می بندم...؛

نگاهش باز می کوبد، به پشت پلکهای بسته ام...

اما،نباید چشم بگشایم...

دلم می خواهد او باور کند بغض مرا دیگر...

و او باید بفهمد، خاطرم را سخت آزرده ست...؛

و نور روشنی، در من به نجوا باز می گوید...

ولی آخر تو هم ای خوب، بد کردی...

و او را هم، تو آزردی...

نمی دانم...

ولی حالا که او بخشیده...

باید او بفهمد، من نمی بخشم...

که من این هدیه را، آسان نخواهم داد...

جدالی در درونم می کند غوغا...

میان این دو من...

آیا کدامین من، در این پیکار خواهم برد...!؟

چه می شد من رها می گشتم از این کینه جانسوز...

و می بخشیدم او را...

نه...

خودم را...

که بیش از او، خودم در رنج خواهد بود...

که تلخی نبخشیدن...

به کام لحظه هایم، زهر می ریزد...

و می میراند این اوقات زیبا را...؛

وای صد افسوس...

گذشت یک فرصت دیگر...

وآن لبخند پر مهرش، چه نا بشکفته می خشکد...

ز پشت پرده اشکم، کنون من رفتنش را باز می بینم...

خدایا...

کاش یک بار دگر، من را بخواند او...

آغوش محبت را به رویم، باز بگشاید...

سلام و دست و لبخندی...

تا که شاید من...

آه از این بازی نا زیبای بی فرجام...

میان بودن و نا بودن یک فرصت دیگر...

ببخشم یا نبخشم، مساله اینست...!!

Forever Love

Author: Adam Matthew Stein

I never asked
For a blessing like you.
Like I've spoken to God
And my wishes came true.

I asked for a person
To love and to hold.
To be loyal and faithful
Not angry and cold.

God placed you on Earth
As I quested to find,
The one who would be there
So sweet and so kind.

In my wildest dreams
I would have denied.
That something so perfect
Could at all be supplied.

You have such a sweet face
But you are so much more.
You're my friend and I love you.
Your flaws I ignore.

With this small, simple statement
I give you and pray,
That you'll love me forever,
And forever you'll stay.

A BETTER TOMORROW

I never knew there would be a better tomorrow
But you've come into my life and taken away all my sorrow

My days of sadness are a thing of the past
Because I have found true love at last

My days of emptiness are gone for good
Because you fill a void in my heart that you should

You've opened a window
You've shown me the light
And my love for you will continue to burn bright
.

Author: Yvonne Warren

بارانی - برای افرا

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من ؟
ها نکشانی به پشیمانی ام

محمد علی بهمنی

حسرت همیشگی

حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود

دير مي‌شود !

قیصر امین پور

نغمه درد

 در مني و اينهمه زمن جدا

با مني و ديده ات بسوي غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوي غير

 

غرق غم دلم بسينه مي طپد

با تو بي قرار و بي تو بي قرار

واي از آن دمي كه بي خبر زمن

بركشي تو رخت خويش ازين ديار

 

سايه توام بهر كجا روي

سر نهاده ام به زير پاي تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا كه بر گزينمش بجاي تو

 

شادي و غم مني بحيرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشيم كه بي خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه هاي ماه

 

گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد

رشته وفا مگر گسستني است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستني است؟

 

ديدمت شبي بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بينمت

غنچه نيستي كه مست اشتياق

خيزم وز شاخه ها بچينمت

 

شعله مي كشد به ظلمت شبم

آتش كبود ديدگان تو

ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

 

فروغ فرخزاد - برگرفته از کتاب : دیوار

خسته

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ … کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

محمد علی بهمنی