همانند عقربه ها
دیری است مثل عقربه ها می دوم ز خویش
در طول جاده ای که به جایی نمی رسد
عباس داکانی
دیری است مثل عقربه ها می دوم ز خویش
در طول جاده ای که به جایی نمی رسد
عباس داکانی
وفا خواهي صفا خواهي ز بهر دل جلا خواهی
برو آنجا که عاشق را جفا باشد به هر گاهی
اگر مسکين رنجوري گر از دلدار مهجوری
بيا با ما که مارا هم نباشد سوي او راهی
به لطفش فتنه ها ديدم به جورش عشق بوسيدم
به آخر همدمم مي، بود و دل با درد جانکاهی
نه از قهرش چو مجنونم من از ليلا دليخونم
اگر جان خواهد اين جانم، چرا جورت نميکاهی
مرا افسانه وصلت توان عاشقي دادست
دلم ياد رخ شيرين چو فرهادم کشيد آهی
يکي زلف تو را خواهد، دگر با بوسه اي راضی
فقط با يک نظر مستم الهي از دل آگاهی
بيا يک دم به شهر دل بر اين ويرانه ها بنگر
به جانم خشت مي سازند به آن، رگهاي خون کاهی
دگر بي تو توانم نيست اي خوش سيرت محبوب
بده آن شوکران را تا بياسايم دمي، گاهی
به هر جا "آريا" ديدي از او دوري کن اي عاشق
که مجنون را نباشد رسم کند از عشق کوتاهی
پویان آریا
برای کسی بمیر که لااقل برات تب کنه!
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان ، این دانا این پیغمبر درتکاپوهایش :
چیزی از معجزه آن سو تر
ره نبردست به اعجاز محبت ، چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است؟ و نمی داند در یک لبخند ، چه شگفتی ها پنهان است !
من برآنم که درین دنیا خوب بودن - به خدا - سهل ترین کار است و نمی دانم که چرا انسان ، تا این حد ، با خوبی بیگانست. و همین درد مرا سخت می آزاراد!
استاد فریدون مشیری
داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام
كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ
هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند
چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ
با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند
بر دل نازك من تير خــــــــــــدنگ
از در خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند
همچو سنگ از دهن قـــــــــلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنــــــــــــده ست
شهد در كام من وتست شـــــــــرنگ
نشوم يك دل و يك رنگ تــــــو را
تا نسازي دل او از خــــــــون رنگ
گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي
بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ
روي و سينه ي تنــــــــــــگش بدري
دل برون آري از آن سينـه ي تــنگ
گـــــــــرم وخونين به منش باز آري
تا بـــــــرد زآينه ي قلبــــــــــم زنگ
عــــــــاشق بي خـــــــــــرد ناهنجار
خيره از بـــــــــــاده و ديوانه زبنگ
رفت و مـــــــــادر را افكند به خاك
سينه بـــــــدريد و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نــــــــــــمود
دل مـــــــــادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمــــــــــين
و انـــــــــدكي سوده شد او را آرنگ
وآن دل گرم جـــــــــان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فــــــــــــرهنگ
از زمين باز چو برخـــــــاست نمود
پي بــــــــــــــــــــــرداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خـــــــــــون
آيد آهسته بـــــــــــــــرون اين آهنگ
آه دست پسرم يافت خــــــــــــــراش
آه پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ
ايرج ميرزا
روزت مبارك مادرم
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
فریدون مشیری

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد.
قیصر امین پور
قیصر امین پور
مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارين گلشنش روی است و مشکين سايبان ابرو
هلالی شد تنم زين غم که با طغرای ابرويش
که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم
هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو
روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست
که بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگويد با چنين حسنی
که اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداری
به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو
حافظ