به کفش هایت نگاه کن بانو - برای افرا

من كجا هستم ؟
به كفش هايت نگاه كن بانو !
به بندهايشان
گنجشكي خواهي ديد
كه رويشان ....
شاخه هاي كوچكي را مي جويد
نترس
خيال دزديدن كفش هايت را ندارد
خيال بستن بندهايشان را ندارد
مي خواهد زير پاي تو لانه كند
اگر له شود ؟
كفش هايت
معبدي
خواهند شد
براي همه ي رنگ ها
زرد ، قرمز ، سبز
آبي ، صورتي ، بنفش

مهدی آسیابان پور

دل مرا چه ملامت که روی زیبا خواست

دل مرا چه ملامت که روی زیبا خواست
تو این گناه بر آن نِه که روی خوب آراست
مرا چه جرم که هوشم برفت بر سر عشق
بآن بگوی که از زلف و خال هوش رُباست
چه جای سرزنشِ من که سرو بالائی
بلای عقل خردمند و خاطر داناست
مرا گناه چه باشد که چشم جادوئی
بغمزه عقل فریب و بعشوه هوش زداست
اگر چه عشق خطا بود و من بَران رفتم
بر آنکه صورت خوب آفرید بحث خطاست
اگر بحکم قضا در کمند عشق شدم
بآن خوشم که دل من رضا بحکم قضاست
دگر ملامت أفتادگان نخواهم کرد
که اوفتادم و دیدم چه فتنها بر خواست
زبان طعن ز من در کش ای ملامتگوی
که هر که دل بغم عشق داد بی پرواست
وصال در سر من جز هوای دوست نماند
چه جای پند ملامت کنان هرزه دراست

 

با تو خواهم بود - برای تو

در تمامی روزهای سالیان دراز
با تو خواهم بود
در جنگل‌های سبز و ژرف
در کناره‌های ماسه‌ای دریا.
و آنگاه که هنگامه رفتن از این زمین خاکی فرا رسد،
در بهشت جاودان نیز
دست در دست من، خواهی داشت.

بهار گمشده - برای افرا

باچتر آبیت به خیابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی

نم نم بیا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خیس درختان که آمدی!

امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئیت بنمایان که آمدی

فواره های یخ زده یکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ایوان که امدی

زیبایی رها شده در شعر های من!
شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

...پیش از شما خلاصه بگویم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امکان که آمدی


...گنجشگها ورود تو را جار می زنند
آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی!



فرهاد صفریان

دورها آوايی است ، که مرا می خواند

 

دشت هايی چه فراخ!

کوههايی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم :

پی خوابی شايد ،

پی نوری ، ريگی ، لبخندی .

پشت تبريزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد .

پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاری سر راه ،

بعد جاليز خيار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هيچ ، می چرد گاوی در کرد.

سايه هايی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.

زندگی خالی نيست :

مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.

آری

تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد .

در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوايی است ، که مرا می خواند."

                                                       "زنده یاد سهراب سپهری"

برآمد آفتاب

لبخند او، بر آمدن آفتاب را

در پهنه طلائي دريا

از مهر، مي ستود .

در چشم من، وليكن ...

لبخند او بر آمدن آفتاب بود !

 

فریدون مشیری

اما همیشه

الهی به زیبایی سادگی
به والایی اوج افتادگی
رهایم مکن جز به بند غمت
اسیرم مکن جز به آزادگی!

قیصر امین پور

ترانه ی کوچک - برای تو

تو کجائی؟

در گستره ی بی مرز این جهان

تو کجائی؟

من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام :

کنار تو

تو کجائی؟

در گستره ی ناپاک این جهان

تو کجائی؟

من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام :

بر  سبز شور ، این رود بزرگ که می سراید برای تو

احمد شاملو