درد عشق

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخرکار
دلبری برگزیده ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
بی تو در کلبه ی گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس
حافظ

برای تو ...

با کدامین رایحه میایی
با کدامین سفینه
با کدامین عطر گل
با کدامین مژده

تو که از نفس برایم واجبتری
تو که با بی تو بودنت
داشتن تمامی الماسهای دنیا
داشتن تمامی مروارید های دنیا
برایم هیچ است
بی تو
احساس پوچی می کنم
تهی بودنم را
مثال تکه تخته ای بر امواج خروشان
رودخانه ای
که مرا سهمگین
بسوی صخره های سنگین
روانه می دارد
تمامی تنم
از نبود تو
زخم است
با چه ترانه ای میایی
بگو تا تمامی ترانه سرایان را به سرودن آنچه تو می خواهی اجبار کنم
بیا که تنهایی من
بی تو ترسناک است
بیا که با آمدنت
بهار می آید
بیا که گنجشک های خانه منتظر آمدنت بی تابند
بیا که درختان باغ در انتظار آمدنت به غنچه نشسته اند
بیا
که من در انتظار توام
...

دور مشو دور مشو

از طرف عزیزترین فرد در زندگی ام - من هم تقدیم

 می کنم به خودش و افرای عزیزم :

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا 
 
ویران اگر نمی‌کنی آباد کن مرا 
 
 
حیف است اگر چه کرب رود بر زبان تو 
 
از وعده دروغ، دلی شاد کن مرا 
 
 
پیوسته است سلسلهء خاکیان به هم 
 
بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا 
 
 
شاید به گرد قافلهء بیخودان رسم 
 
ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا 
 
 
گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی 
 
دیوانهء قلمرو ایجاد کن مرا 
 
 
بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار 
 
چون سرو و بید ازثمر آزاد کن مرا 
 
 
دارد به فکر صائب من گوش عالمی 
 
یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا 
 

صائب تبریزی

 

هیچ می دانی ...

هيچ می دانی كه من در قلب خويش
نقشی از عشق تو پنهان دارم

هیچ میدانی کز این عشق نهان

آتشی سوزنده بر جان دارم؟

گفته اند آن زن زنی ديوانه است
كز لبانش بوسه آسان می دهد
آری، اما بوسه از لب های تو
بر لبان مرده ام جان می دهد

هرگزم در سر نباشد فكر نام
اين منم كاينسان ترا جويم بكام
خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لب های جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غير
ساغری از باده هستی دهم
بستری می خواهم از گل های سرخ
تا در آن يكشب ترا مستی دهم

کجاست ... (برای تو )

این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست
 جانم از غم بر لب آمد آه ازین غم، چون کنم 
باعث خوشحالی جان غمین من کجاست 
 ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین
رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست
دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست
محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا
مایه ی عیش دل اندوهگین من کجاست
 
وحشی بافقی

در پی تو کوچه ها را بازگشتم ...

درپی تو کوچه ها را باز گشتم

در پس دیوارها

زیر آن سرو بلند

پشت باران های ساده

در سپیده

در نگاه آفتاب

در سکوت پر ز راز ماهتاب

در پی چشمک زدنهای ستاره

در درخشش

در پی آرامش آن ابر های پاره پاره

در فراسوی زمین و آسمان

در پرستش

در ورای مرز تن ها

در ملائک

در بهشت

در نفسهای خدا

در پرواز

در حریم آبی یکرنگ دیدار خدا

در دل شب

در تپش های هیاهو دار دیدار دوباره

در حریم نیلگون پاک بودن

در صداهائی که می آید از آن سوی زمان

در پی اسرار آن سیبی

که راز گم شدن را رشد کرد

در همان راز سلام

در پی ات از اولین ها

تا به خاک افتادنم گشتم

لیک تو در هر نفس

در من جوانه داشتی

نه در زمین

نه در نگاه آسمان

در من

فقط من

در پی ات دیگر نمی گردم

هم نشین ستاره ها (برای تو )

دختری را می‌شناسم که هر شب
برای ستاره‌ها شعر می‌خوانَد
و آن‌ها به او
زبانِ آسمانی می‌آموزند
روزی پرسیدم
دیشب چه واژه‌ای آموختی؟
شرمنده نگاهم کرد
و چشمک زد

نگران نباش

نگران نباش

امشب تب می کنم

و در هذیان تب

به درد سیب اعتراف

تبخال که بزند

تب می افتد

وقتی برگردی دوباره تازه ام

فقط مراقب باش

تاول های حافظه ام را به روی حاشیه نیاوری

فریاد

مشت می کوبم بر در

پنجه می سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم ، خفقان !

من به تنگ آمده ام ، از همه چيز

بگذاريد هواری بزنم:

- آی !

با شما هستم !

اين درها را باز کنيد !

من به دنبال فضائی می گردم:

لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرايی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه !

می خواهم فرياد بلندی بکشم

که صدايم به شما هم برسد !

من هواری را سر خواهم داد !

چاره درد مرا بايد اين داد کند

از شما "خفته ی چند" !

چه کسی می آيد با من فرياد کند؟

 فریدون مشیری

آرزوئی بزرگ

نه چندان بزرگم  

                           كه كوچك شمارم خودم را

نه آنقدر كوچك

                          كه خود را بزرگ ........

گريز از ميانمايگي

                         آرزويي بزرگ است؟؟؟

                                                                    

                                                                            (قیصر امین پور)

مقصد به سوي خدا


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

شعر به یاد بودن ها (برای افرای عزیزم...)

در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه بودن ها ...


 

کدامین ابلیس...

کدامین ابلیس تو را

اینچنین

به گفتن نه وسوسه می کند؟

یا اگر خود فرشته ییست

از دام کدام اهرمنت

بدین گونه هشدار می دهد ؟

تردیدی است این ؟

یا خود گام صدای  بازپسین قدم هاست

که غربت را به جانب زادگاه آشنائی

فرود می آئی ؟

احمد شاملو

دوره ی ارزانی

دوره ي ارزانيست
شرف اينجا ارزان
تن عريان ارزان
آبرو قيمت يک تکه نان
و دروغ از همه چيز ارزانتر
و چه تخفيف بزرگي خورده است قيمت انسان ها

 

خداوندا...

 

خداوندا

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من ، جانا به عهد خود وفا کن

بهترینِ بهترینِ من (برای فهیمه ی عزیزم ...)

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود!

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

 

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

بهترین سرود!

 

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبک تر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو – که رُسته در کنار هم -

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها و عطرها،

بهترین هر چه بود و هست،

بهترین هر چه هست و بود!

 

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام.

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه، راه

در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب

در خطوط در هم کتاب

در دیار نیلگون خواب!

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

 

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

 

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها !

 

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها !

 

خوبِ خوبِ نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب.

بهتر از تمام شعرهای ناب !

 

نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی ست

من تو را

               به خلوت خدایی خیال خود :

(( بهترینِ بهترینِ من )) خطاب می کنم ،

بهترینِ بهترینِ من !

آیینه ی فریاد

القصه که ورد همگان گشته صدایم....

آیینه‌ی فریاد زمان گشته صدایم

زنهار مپندار که در خلوت اسرار

آوای فلان ابن فلان گشته صدایم

ترسی ز سرازیری خوکان جهان نیست

تا خسرو ملک    یُمَگان  گشته صدایم

آهنگ بلوغ سخنم را نشنیدی

بشنوکه چه اندازه  جوان گشته صدایم

افتاده چنانچه به دهان همه مردم

نقل سر هر مجلس و خوان گشته صدایم

ازتک تک لعل لب شیرین دهنان پرس

در هر گذری ورد زبان گشته صدایم

از مرز زبان گرچه گذشته است ولیکن

هم سر حد احساس گران گشته صدایم

از ایل و تبارش نتوان گفت که عمریست

هر وسوسه را دشمن جان گشته صدایم

سرمستی موسیقی عشاق جهان است

در محفل دل رقص کنان گشته صدایم

همسنگر ویرانگر هر بی وطنی نیست

در کشور دل خط و نشان گشته صدایم

نورالله وثوق