رنگ نگاه تو

رنگ نگاهت را می شناسم بیشتر از تمام کسانی که عشق رابا تو تجربه کردند و حتی بیشتر از آنکه هر روز و شب لحظات بارانی نگاهت را با خویش نجوا می کند من به آفتاب خواهم گفت از زلالی چشمان تو سراغ قطره قطره اشک هایم را بگیرد و از ترنم نفس هایت صدای زمزمه وار دلدادگی هایم را با صمیمیت روزها و شب های عاشقی تفسیر کند این روزها من مانده ام و شکوه نگاه همیشه ماندگار تو و شمیم عطر نفس هایت که هرروز در ذهنم تکرار می شود و تمام دلتنگی های عالم جمع میشود و خودرا در گوشه دلم جا می کند من نمیدانستم دلم اینقدر گنجایش دارد که می تواند این همه دلتنگ بماند و باز تو در سرتاسر آن با همه وجود نازنینت جای خودرا داشته باشی

یک نفر... یک جائی ...

این را بـــــه یاد بسپـــــار یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهاش لبخند توست ... و زمانی که به تو فکر می کنه ... ....احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهایی کردی ... این حقیقت رو به خاطر داشته باش ... ...یک نفر.... ...یک جایی ... ....در حال فکر کردن به توست

لطفا نظر دهید ...

سلام خوبین؟ یکی از دوستان  تو رهائی -برای چندمین بار - متن زیر رو  گذاشتن و ازم پرسیدن که نظرم در موردش  چییه؟ راستش مدتی هست که فکرم درگیرشه ،نظر شما چییه؟

 

پرنده ای رو که دوستش داری رها کن...اگه دوستت داشته باشه و عاشقت باشه بر میگرده ،اگه رفت  بدون هیچوقت مال تو نبوده  

 

پس کی...

 

پس کی خواهی آمد !؟  


من  خسته‌ام، خرابم، خُرد و خَرابم کرده‌اند  


ديگر اين کلماتِ ساکتِ صبور هم فهميده‌اند!  

 

سید علی صالحی  

مهمان بی چراغ

پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش !

نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی

می خواهم از تو بسرایم

می خواهم از تو بسرايم
از تويی که اصالت نگاهت را سالهاست
در اندام شب بافته ای
و حضور سرکشت را بر تب طوفان
از تويی که پشت پلک های صميمی ات
بی عنوان پناهم می دهی ؛
شنيده ام ، جايی کسی هوای مرا دارد ،
می خواهم از اين همه راه ،
می خواهم از تو بسرايم

نت عشق

هر نتی که از عشق بگوید
زیباست
حالا سمفونی پنجم بتهون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست

هرگزبرای عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشی گاهی در انتهای خارهای یك كاكتوس به غنچه ای می رسی كه ماه را بر لبانت می نشاند

باید از درخت ها باشی ...

باید از درخت ها باشی
که اینگونه پاییز را به موهایت آورده ای
و از رودها
که ماهیان آبی و قرمز
در صدایت شنا می کنند

یاد تو

من در این نقطه دور
در بلا تکلیفی
در کش و قوسی خیالی جانکاه
به افق چشم بدوزم تا کی؟
بی سبب منتظر معجزه ام
بی ثمر دیده بر این راه کبود
می روم در پی تو
سالها آمد و رفت
بارها من دیدم
کوچ مرغان غزل خوان چمن
سفر چلچله ها
کوچ برف از دل کوهسار بلند
کوچ هر فصلی را
لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد

ساز دلتنگی

صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه
در کنج سکوت شب ‌،
براي ستاره ها
ساز دلتنگي مي زني
و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را که
تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد آه ،
اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو
که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم
هر آنچه در سکوت توست

به که گویم ...

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی

به که گویم تو نوازشگر دستان منی

به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را

به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی

گر چه پاییز نشد همدم و همسایه ی من

به که گویم که تو باران زمستان منی

همه رفتند از این شهر و دلم تنها ماند

به که گویم که تو عمریست که مهمان منی

گر چه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما

به که گویم که تو عمری مه تابان منی