شانه های تو ( برای خواهرم به مناسبت تولدش )

وقتي كه شانه هايم

                  در زير بار حادثه مي‌خواست بشكند

يك لحظه از خاطر پريشان من گذشت

                                               " بر شانه هاي تو "

بر شانه‌هاي تو

         مي‌شد اگر سري بگـذارم

و اين بغض درد را

                          از تنگـناي سينه برآرم به هاي هاي

آن جان پناه مهر

 شايد كه مي‌توانست

                         از بار اين مصيبت سنگـين آسوده‌ام كند

فریدون مشیری

شب عاشقان بی‌دل (برای سمیرا ی مهربان و افرای عزیزم )

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد       تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت       به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ؟!

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت       که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن       که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد 
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم       به کدام دوست گویم که محل راز باشد 
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی       تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد!!

 نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم       که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد 
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی       که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد 
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران       اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

سعدی

 

خزان عشق

شد خزان گلشن آشنايى
باز هم آتش به جان زد جدايى
عمر من اى گل، طى شد بهر تو
وز تو نديدم جز بدعهدى و بى وفايى
با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا دارى با تو چه دآرد سود
آفت خرمن مهر و وفايى
نو گل گلشن جور و جفايى
از دل سنگت آه.....
دلم از غم خونين است
روش بختم اين است......
از جام غم مستم
دشمن مى پرستم
تا هستم
تو و مست از مى به چمن
چون گل، خندان از مستى بر گريه من
با دگران در گلشن نوشى مى
من ز فراغت ناله كنم تا كى؟
تو و نى چون ناله كشيدن ها
من و چون گل جامه دريدن ها
ز رقيبان خوارى ديدن ها
دلم از غم خون كردى
چه بگويم چون كردى
دردم افزون كردى
برو اى از مهر و وفا عارى
برو اى عارى ز وفادارى
بشكستى چون زلفت عهد مرا
دريغ و درد از عمرم
كه در وفايت شد طى
ستم به ياران تا چند
جفا به عاشق تا كى
نمى كنى اى گل يك دم يادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
تا كى بى تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گر چه ز محنت خوارم كردى
با غم و حسرت يارم كردى
عشق تو دارم باز
بكن اى گل با من هر چه توانى ناز
هر چه توانى ناز
كز عشقت مى سوزم

رهی معیری

نامی از هزار نام

 

اي شما!

اي تمام عاشقان هر كجا!

از شما سوال مي‌كنم:

نام يك نفر

در شمار نام‌هايتان اضافه مي‌كنيد؟

يك‌نفر كه تا كنون

ردپاي خويش را

لحن مبهم صداي خويش را

شاعر سروده‌هاي خويش را نمي‌شناخت

گرچه بارها و بارها

نام اين هزارنام را

از زبان اين و آن شنيده بود


يك نفر كه تا همين دو روز پيش

منكر نياز گنگ سنگ بود

گريه‌ي گياه را نمي‌سرود

آه را نمي‌سرود

شعر شانه‌هاي بي‌پناه را

حرمت نگاه بي‌گناه

و سكوت يك سلام

در ميان راه را نمي‌سرود

نيمه‌هاي شب

نبض ماه را نمي‌گرفت

روزهاي چارشنبه ساعت چهار

بارها شماره‌هاي اشتباه را نمي‌گرفت

اي شما!

اي تمام نام‌هاي هركجا!

زير سايبان دستهاي خويش

جاي كوچكي به اين غريب بي‌پناه مي‌دهيد؟

اين دل نجيب را

اين لجوج ديرباور عجيب را

در ميان خويش

                        راه مي‌دهيد؟

قيصر امين‌پور

خوشبختی یعنی این که کسی ...

دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد.
در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

 دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد.
در 19 سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد.
روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را کوتاه نکرد.
دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.
دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر کاري پيدا کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و تجارت موفقي را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت کرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد.
زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج مي کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا کرد.

 ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد که شرکت پسر با مشکلات بزرگي مواجه شده و در حال ورشکستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت.. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا کرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها کارت بانکي خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي کرد. در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پيش از آنکه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟
پسر براي مدت طولاني به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبريک زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت.
مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يک ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟
پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش يک ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره چيست؟
مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از کجا پيدا کردي؟ کودک جواب داد: از بطري روي کتاب خانه پيدايش کردم.
پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گريه مي کنيد؟
کاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود:: 

 معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.

گردن آویز

آن روی دیگرت

آن روی دیگرت

زشتی هلاکت باریست

ای نیم رخ حیات بخش ژانوس !

احمد شاملو

 

ارزش انسان

دشتها آلوده ست

    در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

        در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

 

فكر نان بايد كرد

    و هوايي كه در آن

          نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است

    گل خوبي زيباست

        اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

                علف هرزه كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

    كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

 

و همه مردم شهر

        بانگ برداشته اند

            كه چرا سيمان نيست

                        و كسي فكر نكرد

                            كه چرا ايمان نيست

    و زماني شده است    

        كه به غير از انسان

            هيچ چيز ارزان نيست

 

حمید مصدق

سوخته بال

چه پروازی بود
آمدنم به سویت
ای یار
که پرچین صداقت
عرق شرم نشست
و مفهوم عشق
سر به زیر افکند
چه پروازی بود
افسوس
آن پروانه
که پروازش را
بر فراز گلهای نیلوفر می افروخت
چه حقیرانه سوخت
از کوچه فریاد می آمد
ای ... کجایی ؟
از کوچه بیداد می آمد
ای ... کجایی ؟
و من در هفت برج عشق
خود رابه تو بخشیده بودم
چه پروازی بود
آمدنم به سویت
ای یار

رسول نجفیان

پشت پنجره ها  (برای افرای عزیزم)

شیشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای ‌آه گرم تو
و آن سرپنجه
تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است

رسول نجفیان

غمی غمناک

 شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

توجه :::::

 

قابل توجه خانم ها و آقایان محترمی که برام از مدت ها قبل کامنت خصوصی گذاشته بودن و می گذارن : مرجان - سارا - ویدا - پارسا - امید- هادی-پدرام- سپیده-بابک - ریما -زهرا(چند تاشون که لطف زیادی به من -رهائی-پست ها و پیوند هام داشتن و حال منو حسابی به هم زدن !)... و .... ی عزیز : هیچ وقت از کنایه خوشم نیومده !  نمیدونم چرا باید برای تک تک شما انقدر مهم باشه که به خودتون اجازه بدین و سخنان ... برام ارسال کنید !! ؟؟؟ مگر اینکه ...

شما ها سعی کنید در بین هزاران - سوگلی - باقی بمونید ! 

 

 

من کیستم ؟

من "دوشیزه مکرمه " هستم

 وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود
من «مرحومه مغفوره» هستم
وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم
من «والده مکرمه» هستم
وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم
وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم ، آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند
من «زوجه» هستم
وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند
به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد
من «سرپرست خانوار» هستم
وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد
من «خوشگله» هستم
وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند
من «مجيد» هستم
وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند
من «ضعيفه» هستم
وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند
من «بي بي» هستم
وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند
من «مامي» هستم،
وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.
من «مادر» هستم،
وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم
من «زنيکه» هستم،
وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود
من «ماماني» هستم
وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم
من «ننه» هستم
وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم
و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم و
. به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم
وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند
من «بانو» هستم
وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلشنمي خواهد وقتش را با من تلف بکند
من در ماه اول عروسي ام
خانم کوچولو، عروسک ، ملوسک ، خانمم عزيزم ،گلم ، عشق من ، پيشي ، قشنگم ، عسلم ، ويتامين و هستم
من در فريادهاي شبانه شوهرم ، وقتي دير به خانه مياید و چند تارموی زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده ميدهد «سليطه» هستم من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم
دليله محتاله، نفس محيله مکاره ، مار ، ابلیس ، شجره متمره ، اثیری ، لکاته و.. هستم
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند
من «مادر فولاد زره » هستم ، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند
من کیستم؟

میان ورقی : یاد سخن دکتر علی شریعتی می افتم که :

زن عشق می كارد و كینه درو می كند
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی
برای ازدواجش در هر سنی ، اجازه ولی لازم است
! و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی
!... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو
!... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی
! او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی
! او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد
!! او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی
!.....او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر
و هر روز او متولد میشود
عاشق می شود
مادر می شود
پیر می شود و میمیرد
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند
چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان
جوانی بر باد رفته اش را می بیند
و در قدم های لرزان مردش ؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد
و این، رنج است

دوروئی

چو عقاب از پی هر فاخته یی، یعنی چه؟
دل ز كورموش نپرداخته یی، یعنی چه؟

خودت اینجایی و فرمانده تو آنجایی
“اینچنین با همه در ساخته ای، یعنی چه؟”

چشمكت، جانب ما و لبكت، با دگران
“وز میان تیغ به ما آخته یی، یعنی چه؟”

از درون، شرق كرات و ز برون، غرب كرات
“عاقبت با همه كج باخته یی، یعنی چه؟”

با دو رنگی و دو رویی به مرادت نرسی
پرچم خدعه برافراخته یی، یعنی چه؟

شیرین - فرهاد

باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بينهايت زيباست...

آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست :

جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي

 

پاورقی :

جان چراغان کني از عشق کسي یا عشق های کسانی ؟؟؟