X
تبلیغات
رهائی - در سوگ پدر






















رهائی

باز این دل سرمستم ،دیوانه’ آن بند است دیوانه کسی باشد ،کو بی دل و پیوند است

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر

محمد علی بهمنی

پی نوشت :

- بازهم روز تو آمد

و من

حتی نمیتوانم لبخند بزنم

- باز هم یک تیر ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 6:14 توسط rahaee-v|


آخرين مطالب
» مهم
» من زنم آمیخته ای از متانت و زیبایی
» ماسه - صدف
» رهائی
» تهمت
» نداشته ها
» فریب
» قصه گیسو
» تقدیر
» وجود تو

Design By : Pichak