تبليغاتX
رهائی

رهائی

باز این دل سرمستم ،دیوانه’ آن بند است دیوانه کسی باشد ،کو بی دل و پیوند است

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمد علی بهمنی

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:13 توسط rahaee-v|

دل مــــــــن ز تابناکی به شـــراب ناب ماند

نکند ســـــــــــــیاهکاری که به آفتـــــاب ماند

نه ز پای می نشــــــــیند نه قــرار می پذیرد

دل آتشـــین مــن بین که به مـــــوج آب ماند

ز شـــب سیه چه نالم که فروغ صبح رویـت

به ســـیپیده ســحرگاه و به مــاهتاب مــــــاند

نـــفس حیات بخشـــت ، بــــه هوای بامدادی

لب مسـتی آفرینت ، به شــراب نــاب مـــاند

نـه عجـب اگر بــه عالم اثری نمــاند از مــا

کـه بر آسـمان نبـینی اثــر از شــهاب مـانــد

رهــی از امیـد بـاطل ، ره آرزو چه پویی ؟

که سراب زندگانی ، به خیال و خواب ماند

رهی معیری

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 6:27 توسط rahaee-v|

می خواستم پرنده شوم پر در آورم

تا از دهان پنجره ها سر در آورم

آب از طناب می خورم و چرخ می زنم

سر می دهم که قافیه از سر در آورم

باران مفصل است و زنی پشت شیشه هاست

پیراهنی نمانده که دیگر درآورم

گیلاس را فشرد و دهان تو را گشود

باید از این دو دست کبوتر در آورم

عقلم نمی رسید به دیوارهای شهر

عشقم کشید روی هوا در در آورم

رضا سلیمانی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:47 توسط rahaee-v|

مترسکي شده ام عاشق کلاغي که...

پريدو رفت به اميد کوچه باغي که...

دلم به لرزه در امدوبعدازان پيچيد ـ

ميان مزرعه اخبارداغ داغي که...

کنارمزرعه ان روز حس من تبديل

به ناگهان شدو افتاد اتفاقي که...

وساعت از نفس افتادواو نمي امد

دگرنمانده برايم دل ودماغئ که...

کلاغ شهري من روستا که جاي تو نيست

برو به قول خودت سمت چل چراغي که...
جهنمي شده بي تو بهار گندمزار

تويي که هي نگرفتي ز من سراغي که...

پرنده هاي زيادي به سويم امده اند

ولي دل من اسير همان کلاغي که...

الهام مظفری

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 6:11 توسط rahaee-v|

 

منم پروانه بی پر ، منم بانوی ابریشم

برای پر زدن گاهی ، خودم زندانی خویشم

خلاف و عکس باید ها ، خلاف مذهب و کیشم

دراین سلول بی تکثیر ، با آزادی می اندیشم

خلاصه میکنی من را ، درون پیله تنگی

تو می دانی که میمیرم ، ازین تکرار و بی رنگی

گلو بی تاب آواز و ، شبم را نیست آهنگی

پرم از نطفه شهری ، که با آن شعر می جنگی

عجب تاوان سنگینی ، ببین حوا شدن دارد

که حوا زخم دنیا را ،صبورانه به تن دارد

قفس را بر نمی تابد ، خیال پر زدن دارد

و اینجا خنده می کوبد ، به رویایی که زن دارد

زنم بانوی بارانم ، غزل ها زیر لب دارم

ترک ها خورده ایمان ، و بغضی بی سبب دارم

ازین مطبخ نشینی ها ، ازین شب گریه تب دارم

نه از تو ، از خودم هر دم ، رهایی را طلب دارم

خلاف و عکس باید ها ، خلاف مذهب و کیشم

دراین سلول بی تکثیر ، به آزادی می اندیشم

 

  تارا خلعتبری/ فروردین 1391
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:23 توسط rahaee-v|

شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر،

شخصیت من چیزیه که من هستم،

اما برخورد من بستگی داره به اینکه :

" تو " کی باشی ..

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:26 توسط rahaee-v|

ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی

گفتی: “برو!” ولیک نگفتی کجا رود

این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی

پنهان مساز راز غم خویش در سکوت

باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی

ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟

ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟

نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک

با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی

نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود

ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

سیمین بهبهانی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:18 توسط rahaee-v|

از اولین نگاه تو بودی در کنار من
با قلب من همیشه کمی راه آمدی
در راههای سخت عبورم ز زندگی
تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:48 توسط rahaee-v|

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس

بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس

 تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس

 خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود

 ای پیک آشنا برس از ساحل ارس

صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

 ای ایت امید به فریاد من برس

 از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف

 می خواره را دریغ بود خدمت عسس

جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز

رفتیم و همچنان نگران تو باز پس

 ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است

 سهل است سایه گر برود سر در این هوس


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:27 توسط rahaee-v|

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند

سایه ی سوخته دل این طمع خام مبند

 دولت وصل تو ای ماه نصیب که شود

 تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند

خوش تر از نقش توام نیست در ایینه ی چشم

 چشم بد دور ، زهی نقش و زهی نقش پسند

خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن

 که من از وی شدم ای دل به خیالی خرسند

 من دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام

 تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند

 قصه ی عشق من آوازه به افلک رساند

 همچو حسن تو که صد فتنه در آفاق افکند

 سایه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود

 اگر افتد به سرم سایه ی آن سرو بلند

ابتهاج

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:9 توسط rahaee-v|


عاشق نشدي زاهد، ديوانه چه مي داني؟

در شعله نرقصيدي، پروانه چه مي داني؟

لبريز مي غمها، شد ساغر جان من

خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه مي داني؟



يك سلسله ديوانه، افسون نگاه او

اي غافل از آن جادو، افسانه چه مي داني؟

من مست مي عشقم، بس توبه كه بشكستم

راهم مزن اي عابد، ميخانه چه مي داني؟

عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن

اي بت نپرستيده، بتخانه چه مي داني؟

تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را

مقصود يكي باشد، بيگانه چه مي داني؟

دستار گروگان ده، در پاي بتي جان ده

اما تو ز جان غافل، جانانه چه مي داني؟

ضايع چه كني شب را، لب ذاكر و دل غافل

تو ره به خدا بردن، مستانه چه مي داني؟

هما میرافشار

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 8:43 توسط rahaee-v|

چه دلپذیراست

اینکه گناهانمان پیدا نیستند

وگرنه مجبور بودیم

هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان

شکل مان را دگرگون نمی کنند

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس


فدریکو گارسیا لورکا

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:40 توسط rahaee-v|

چه اسفندها ... آه !

چه اسفندها دود کردیم !

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند: این روزها می‌رسی

از همین راه ...

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:5 توسط rahaee-v|

این روزها کسی

به خودش زحمت نمی دهد

یک نفر را کشف کند!

زیبایی هایش را بیرون بکشد ...

تلخی هایش را صبر کند

آدم های امروز

دوستی های کنسروی می خواهند :

یک کنسرو

که فقط درش را باز کنند

بعد یک نفر

شیرین و مهربان

از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند

و بگوید

حق با توست


نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 6:1 توسط rahaee-v|

دوســــتت دارم

هدیه ایست که هر قلبی

فــــهم گرفتنش را ندارد

قیمتی دارد که هر کسی

تــــوان پرداختش را ندارد

جمله ی کوتاهیست که هر کسی

لــــیاقت شنیدنش را ندارد

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 6:16 توسط rahaee-v|

جز دودمان رفته به بادت چه دیده است؟ 

چشم خمار دوست که ابرو کشیده است

سر می دهم به حلقه ی بازوت کز ازل

سر را خدا برای همین آفریده است

دیشب مگر چه در قفس سینه ات گذشت؟

که رنگ و روی خوابِ قناری پریده است

از گرگهای برّه نمای چه گلّه ایست؟

چشمی که در مراتع چشمت چریده است

هرگز به هیچ آهِ گرانی نمی دهم

زخمی که دل به قیمت جانش خریده است 

کیوان داوودیان

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:10 توسط rahaee-v|

به دنبال واژه مباش

کلمات فریبمان می دهند

وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود

باید فاتحه کلمات دیگر را خواند

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 22:51 توسط rahaee-v|

بـاران بـزن دوبـاره تـو شـلاق بـر تـنـم

اين گريه شور و حال بهار است يا منم

بـا چشـمـهاي خيـره به آنسوي پنجره

با يک خيال گمشده هي حرف مي زنم

آه اي خيـال ِ رفتـه تـو در رقـص آمدي ؟

يـا من ميـان چرخش تن تن تتـن تنـم ؟

بـاران ببـار بر تـن شعـرم که من هنـوز
بعـد از هـزار فـصـل شکفتن سـترونم
***
در کوچه هاي مه زده و ماتِ خاطرات
 
دنـبـال واقـعـيت تـصـويـر يـک زنـم

گرماي دست اوست به روي دو چشم من

سرماي لـخـت آهـن بـر روي گـردنـم

***

اين بهترين گزينۀ پايان عشق بود !

حتي رضا نداد دل تو به کشتنم ،

من زنده ، سرد ، خسته در اعماق بي کسي

دارم براي خاطره ها قـبـر مي کـنم

تو زنده ، سرد ، خسته ، به اين دلخوشي که من

هـر ثـانـيـه در آرزوي جـان سپـردنـم

***

دوري تـمـام ِ فـايـدۀ ايـن غرور بود ،

حالا دوباره تو تويي ! و باز من منم !
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 7:15 توسط rahaee-v|

پای بند قفسم باز و پر بازم نیست

 سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست

 گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو

چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست

 گاهم از نای دل خویش نوایی برسان

 که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست

در گلو می شکند ناله ام از رقت دل

 قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست

 ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت

 بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست

 آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل

 که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست

 دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی

 چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست

 به گره بندی آن ابروی باریک اندیش

 که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست

 سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم

 تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست

 ابتهاج

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 6:22 توسط rahaee-v|

هر آهنگی که گوش میدهم

به هر زبانی که باشد

بغضم را میشکند ...

نمی دانم

بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است ...!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 7:3 توسط rahaee-v|

برای خودت زندگی کن

کسی که تو رو دوست داشته باشد

باتو میماند

برای داشتنت می جنگد

اما اگر دوستت نداشته باشد به هر بهانه ای می رود

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 6:40 توسط rahaee-v|

همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند،

بعضی از قراردادها و عهدها را روی قلب می نویسند ...

حواست به این عهدهای غیر کاغذی، بیشتر باشد

شکستن شان،

یک آدم را می شکند . . .

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 14:28 توسط rahaee-v|

خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا

زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را

یکی مثل نسیم دشت میگوید :

کنارت هستم ای تنها

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 6:29 توسط rahaee-v|

هرچقدر بيشتر ميخواهمت . . .

  دورتر ميشوی . . .

. . . برگرد ! ! . . .

قول ميدهم ديگر دوستت نداشته باشم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 6:5 توسط rahaee-v|

 با این دل ماتم زده آواز چه سازم

 بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم

 در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز

 با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

 گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات

 با این همه افسونگری و ناز چه سازم

خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود

از پرده در افتد اگر این راز چه سازم

 گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز

 با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم

 تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست

 از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم

ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود

دو از تو من دل شده آواز چه سازم

ابتهاج

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 6:25 توسط rahaee-v|

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

 آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

 تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم

 خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
 

 از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
 

من نالی خوش نوایم و خاموش ای دریغ

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

 دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
 

بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

 زین موج اشک تفته و توفان آه سرد

 ای دیده هوش دار که دریاست در دلم

 باری امید خویش به دلداری ام فرست

 دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

 گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
 صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

ابتهاج

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 6:23 توسط rahaee-v|

آنهمه عشق که در سینه نهان بود  کجاست؟

شور و حالی که در این بود و در آن بود  کجاست؟

نشئهء می  ز  سر می زدگان  زود  پرید

آنکه از عربده جویی  نگران بود  کجاست؟

نوش نوشان همه رفتند، خماریم خمار

جمع مستان که در آن پیر و جوان بود  کجاست؟

از می و ساغر و ساقی  خبری نیست که نیست

آنکه در هر قدمش  رقص کنان بود  کجاست؟

دور عاشق بسر آمد ،  شب دیدار گذشت

آنکه همصحبتی اش راحت جان بود  کجاست؟

دیرگاهیست که  حرفی  نشنیدیم  ز مهر

آنکه در وی همه از مهر  نشان بود  کجاست؟

شادکامان همه مُردند  ز بی برگی باغ

جویباری که به هر گوشه روان بود  کجاست؟

دلم از اینهمه خاموشی و پرهیز  گرفت

آن مَثَل ها که در آن  فهم جهان بود  کجاست

 

محمدتقی  خانی

" آرام "

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 6:54 توسط rahaee-v|

هـــرگـــز به گذشته برنگـــرد

اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمی گشت

هیچوقت یک پرنسس نمی شد... !!!


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 22:34 توسط rahaee-v|

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل، زیباست دل

گر تو ذورحمان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 22:26 توسط rahaee-v|

گفتند عینک سیاهت را بردار دنیا پر از زیباییست!!!

عینک را برداشتم.. ......

وحشت کردم از هیاهوی رنگها

عینکم را بدهید میخواهم به دنیای یکرنگم پناه برم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 22:59 توسط rahaee-v|


آخرين مطالب
» کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
» سراب آرزو
» می خواستم پرنده شوم پر در آورم
» مترسکي شده ام عاشق کلاغي که...
» بانوی ابریشم
» من و شخصیت من ...
» فریاد
» عشقی دوباره
» تنگ غروب
» قصه ی آفاق
Design By : Pars Skin