تبليغاتX
رهائی
چه پروازی بود
آمدنم به سویت
ای یار
که پرچین صداقت
عرق شرم نشست
و مفهوم عشق
سر به زیر افکند
چه پروازی بود
افسوس
آن پروانه
که پروازش را
بر فراز گلهای نیلوفر می افروخت
چه حقیرانه سوخت
از کوچه فریاد می آمد
ای ... کجایی ؟
از کوچه بیداد می آمد
ای ... کجایی ؟
و من در هفت برج عشق
خود رابه تو بخشیده بودم
چه پروازی بود
آمدنم به سویت
ای یار

رسول نجفیان

+ نوشته شده توسط rahaee-v در سه شنبه 1388/09/10 و ساعت 7:4 AM |

شیشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای ‌آه گرم تو
و آن سرپنجه
تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است

رسول نجفیان

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/09/07 و ساعت 7:22 PM |

 شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/09/05 و ساعت 7:0 AM |
 

قابل توجه خانم ها و آقایان محترمی که برام از مدت ها قبل کامنت خصوصی گذاشته بودن و می گذارن : مرجان - سارا - ویدا - پارسا - امید- هادی-پدرام- سپیده-بابک - ریما -زهرا(چند تاشون که لطف زیادی به من -رهائی-پست ها و پیوند هام داشتن و حال منو حسابی به هم زدن !)... و .... ی عزیز : هیچ وقت از کنایه خوشم نیومده !  نمیدونم چرا باید برای تک تک شما انقدر مهم باشه که به خودتون اجازه بدین و سخنان ... برام ارسال کنید !! ؟؟؟ مگر اینکه ...

شما ها سعی کنید در بین هزاران - سوگلی - باقی بمونید !

 

 

+ نوشته شده توسط rahaee-v در چهارشنبه 1388/09/04 و ساعت 9:57 PM |

من "دوشیزه مکرمه " هستم

 وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود
من «مرحومه مغفوره» هستم
وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم
من «والده مکرمه» هستم
وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم
وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم ، آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند
من «زوجه» هستم
وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند
به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد
من «سرپرست خانوار» هستم
وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد
من «خوشگله» هستم
وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند
من «مجيد» هستم
وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند
من «ضعيفه» هستم
وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند
من «بي بي» هستم
وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند
من «مامي» هستم،
وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.
من «مادر» هستم،
وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم
من «زنيکه» هستم،
وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود
من «ماماني» هستم
وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم
من «ننه» هستم
وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم
و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم و
. به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم
وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند
من «بانو» هستم
وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلشنمي خواهد وقتش را با من تلف بکند
من در ماه اول عروسي ام
خانم کوچولو، عروسک ، ملوسک ، خانمم عزيزم ،گلم ، عشق من ، پيشي ، قشنگم ، عسلم ، ويتامين و هستم
من در فريادهاي شبانه شوهرم ، وقتي دير به خانه مياید و چند تارموی زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده ميدهد «سليطه» هستم من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم
دليله محتاله، نفس محيله مکاره ، مار ، ابلیس ، شجره متمره ، اثیری ، لکاته و.. هستم
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند
من «مادر فولاد زره » هستم ، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند
من کیستم؟

میان ورقی : یاد سخن دکتر علی شریعتی می افتم که :

زن عشق می كارد و كینه درو می كند
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی
برای ازدواجش در هر سنی ، اجازه ولی لازم است
! و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی
!... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو
!... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی
! او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی
! او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد
!! او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی
!.....او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر
و هر روز او متولد میشود
عاشق می شود
مادر می شود
پیر می شود و میمیرد
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند
چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان
جوانی بر باد رفته اش را می بیند
و در قدم های لرزان مردش ؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد
و این، رنج است

+ نوشته شده توسط rahaee-v در سه شنبه 1388/09/03 و ساعت 6:21 AM |

چو عقاب از پی هر فاخته یی، یعنی چه؟
دل ز كورموش نپرداخته یی، یعنی چه؟

خودت اینجایی و فرمانده تو آنجایی
“اینچنین با همه در ساخته ای، یعنی چه؟”

چشمكت، جانب ما و لبكت، با دگران
“وز میان تیغ به ما آخته یی، یعنی چه؟”

از درون، شرق كرات و ز برون، غرب كرات
“عاقبت با همه كج باخته یی، یعنی چه؟”

با دو رنگی و دو رویی به مرادت نرسی
پرچم خدعه برافراخته یی، یعنی چه؟

+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/09/02 و ساعت 7:58 PM |

باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بينهايت زيباست...

آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست :

جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي

 

پاورقی :

جان چراغان کني از عشق کسي یا عشق های کسانی ؟؟؟

+ نوشته شده توسط rahaee-v در یکشنبه 1388/09/01 و ساعت 7:15 PM |
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخرکار
دلبری برگزیده ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
بی تو در کلبه ی گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس
حافظ
+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/08/28 و ساعت 6:40 AM |

با کدامین رایحه میایی
با کدامین سفینه
با کدامین عطر گل
با کدامین مژده

تو که از نفس برایم واجبتری
تو که با بی تو بودنت
داشتن تمامی الماسهای دنیا
داشتن تمامی مروارید های دنیا
برایم هیچ است
بی تو
احساس پوچی می کنم
تهی بودنم را
مثال تکه تخته ای بر امواج خروشان
رودخانه ای
که مرا سهمگین
بسوی صخره های سنگین
روانه می دارد
تمامی تنم
از نبود تو
زخم است
با چه ترانه ای میایی
بگو تا تمامی ترانه سرایان را به سرودن آنچه تو می خواهی اجبار کنم
بیا که تنهایی من
بی تو ترسناک است
بیا که با آمدنت
بهار می آید
بیا که گنجشک های خانه منتظر آمدنت بی تابند
بیا که درختان باغ در انتظار آمدنت به غنچه نشسته اند
بیا
که من در انتظار توام
...

+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/08/25 و ساعت 6:59 PM |

از طرف عزیزترین فرد در زندگی ام - من هم تقدیم

 می کنم به خودش و افرای عزیزم :

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا 
 
ویران اگر نمی‌کنی آباد کن مرا 
 
 
حیف است اگر چه کرب رود بر زبان تو 
 
از وعده دروغ، دلی شاد کن مرا 
 
 
پیوسته است سلسلهء خاکیان به هم 
 
بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا 
 
 
شاید به گرد قافلهء بیخودان رسم 
 
ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا 
 
 
گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی 
 
دیوانهء قلمرو ایجاد کن مرا 
 
 
بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار 
 
چون سرو و بید ازثمر آزاد کن مرا 
 
 
دارد به فکر صائب من گوش عالمی 
 
یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا 
 

صائب تبریزی

 

+ نوشته شده توسط rahaee-v در یکشنبه 1388/08/24 و ساعت 6:40 AM |

هيچ می دانی كه من در قلب خويش
نقشی از عشق تو پنهان دارم

هیچ میدانی کز این عشق نهان

آتشی سوزنده بر جان دارم؟

گفته اند آن زن زنی ديوانه است
كز لبانش بوسه آسان می دهد
آری، اما بوسه از لب های تو
بر لبان مرده ام جان می دهد

هرگزم در سر نباشد فكر نام
اين منم كاينسان ترا جويم بكام
خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لب های جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غير
ساغری از باده هستی دهم
بستری می خواهم از گل های سرخ
تا در آن يكشب ترا مستی دهم

+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/08/21 و ساعت 11:15 PM |
این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست
 جانم از غم بر لب آمد آه ازین غم، چون کنم 
باعث خوشحالی جان غمین من کجاست 
 ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین
رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست
دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست
محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا
مایه ی عیش دل اندوهگین من کجاست
 
وحشی بافقی
+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 10:48 PM |

درپی تو کوچه ها را باز گشتم

در پس دیوارها

زیر آن سرو بلند

پشت باران های ساده

در سپیده

در نگاه آفتاب

در سکوت پر ز راز ماهتاب

در پی چشمک زدنهای ستاره

در درخشش

در پی آرامش آن ابر های پاره پاره

در فراسوی زمین و آسمان

در پرستش

در ورای مرز تن ها

در ملائک

در بهشت

در نفسهای خدا

در پرواز

در حریم آبی یکرنگ دیدار خدا

در دل شب

در تپش های هیاهو دار دیدار دوباره

در حریم نیلگون پاک بودن

در صداهائی که می آید از آن سوی زمان

در پی اسرار آن سیبی

که راز گم شدن را رشد کرد

در همان راز سلام

در پی ات از اولین ها

تا به خاک افتادنم گشتم

لیک تو در هر نفس

در من جوانه داشتی

نه در زمین

نه در نگاه آسمان

در من

فقط من

در پی ات دیگر نمی گردم

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/08/16 و ساعت 6:30 AM |

دختری را می‌شناسم که هر شب
برای ستاره‌ها شعر می‌خوانَد
و آن‌ها به او
زبانِ آسمانی می‌آموزند
روزی پرسیدم
دیشب چه واژه‌ای آموختی؟
شرمنده نگاهم کرد
و چشمک زد

+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/08/14 و ساعت 6:57 AM |

نگران نباش

امشب تب می کنم

و در هذیان تب

به درد سیب اعتراف

تبخال که بزند

تب می افتد

وقتی برگردی دوباره تازه ام

فقط مراقب باش

تاول های حافظه ام را به روی حاشیه نیاوری

+ نوشته شده توسط rahaee-v در سه شنبه 1388/08/12 و ساعت 7:30 PM |

مشت می کوبم بر در

پنجه می سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم ، خفقان !

من به تنگ آمده ام ، از همه چيز

بگذاريد هواری بزنم:

- آی !

با شما هستم !

اين درها را باز کنيد !

من به دنبال فضائی می گردم:

لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرايی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه !

می خواهم فرياد بلندی بکشم

که صدايم به شما هم برسد !

من هواری را سر خواهم داد !

چاره درد مرا بايد اين داد کند

از شما "خفته ی چند" !

چه کسی می آيد با من فرياد کند؟

 فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/08/11 و ساعت 6:42 PM |

نه چندان بزرگم  

                           كه كوچك شمارم خودم را

نه آنقدر كوچك

                          كه خود را بزرگ ........

گريز از ميانمايگي

                         آرزويي بزرگ است؟؟؟

                                                                    

                                                                            (قیصر امین پور)

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/08/09 و ساعت 8:13 PM |

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

+ نوشته شده توسط rahaee-v در جمعه 1388/08/08 و ساعت 8:27 AM |

در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه بودن ها ...


 

+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 3:38 PM |
کدامین ابلیس تو را

اینچنین

به گفتن نه وسوسه می کند؟

یا اگر خود فرشته ییست

از دام کدام اهرمنت

بدین گونه هشدار می دهد ؟

تردیدی است این ؟

یا خود گام صدای  بازپسین قدم هاست

که غربت را به جانب زادگاه آشنائی

فرود می آئی ؟

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط rahaee-v در چهارشنبه 1388/08/06 و ساعت 7:10 AM |

دوره ي ارزانيست
شرف اينجا ارزان
تن عريان ارزان
آبرو قيمت يک تکه نان
و دروغ از همه چيز ارزانتر
و چه تخفيف بزرگي خورده است قيمت انسان ها

 

+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/08/04 و ساعت 10:55 PM |

 

خداوندا

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من ، جانا به عهد خود وفا کن

+ نوشته شده توسط rahaee-v در یکشنبه 1388/08/03 و ساعت 6:6 AM |

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود!

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

 

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

بهترین سرود!

 

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبک تر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو – که رُسته در کنار هم -

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها و عطرها،

بهترین هر چه بود و هست،

بهترین هر چه هست و بود!

 

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام.

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه، راه

در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب

در خطوط در هم کتاب

در دیار نیلگون خواب!

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

 

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

 

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها !

 

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها !

 

خوبِ خوبِ نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب.

بهتر از تمام شعرهای ناب !

 

نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی ست

من تو را

               به خلوت خدایی خیال خود :

(( بهترینِ بهترینِ من )) خطاب می کنم ،

بهترینِ بهترینِ من !

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/08/02 و ساعت 5:53 PM |

القصه که ورد همگان گشته صدایم....

آیینه‌ی فریاد زمان گشته صدایم

زنهار مپندار که در خلوت اسرار

آوای فلان ابن فلان گشته صدایم

ترسی ز سرازیری خوکان جهان نیست

تا خسرو ملک    یُمَگان  گشته صدایم

آهنگ بلوغ سخنم را نشنیدی

بشنوکه چه اندازه  جوان گشته صدایم

افتاده چنانچه به دهان همه مردم

نقل سر هر مجلس و خوان گشته صدایم

ازتک تک لعل لب شیرین دهنان پرس

در هر گذری ورد زبان گشته صدایم

از مرز زبان گرچه گذشته است ولیکن

هم سر حد احساس گران گشته صدایم

از ایل و تبارش نتوان گفت که عمریست

هر وسوسه را دشمن جان گشته صدایم

سرمستی موسیقی عشاق جهان است

در محفل دل رقص کنان گشته صدایم

همسنگر ویرانگر هر بی وطنی نیست

در کشور دل خط و نشان گشته صدایم

نورالله وثوق

+ نوشته شده توسط rahaee-v در جمعه 1388/08/01 و ساعت 9:12 AM |

 

دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي

چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودي

به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما

من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودي

من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم

تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودي

ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم

نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودي

چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباري

خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودي

رهی معیری

+ نوشته شده توسط rahaee-v در یکشنبه 1388/07/26 و ساعت 9:5 PM |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند
 وحشی بافقی

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/07/25 و ساعت 11:9 PM |

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده، داد میخواهم
دل خونین مرا چه کار آید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

 

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/07/25 و ساعت 6:44 AM |

عاشق نبودي تو ، من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق ، بودي تو معبودم

آرام وآسوده ، در خواب خوش بودي
يک لحظه من بي تو ، هرگز نياسودم

من با نفس هايم ، نام تو را خواندم
کاش اي هوس بازم ، با تو نمي ماندم

روزي که مي گفتي من با تو مي مانم
روزي که دانستي من بي تو مي ميرم

روزي که با عشقت ، بستي به زنجيرم
بازنده من بودم ، اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم ، پيش نگاه تو
هر دم ز چشمانت ، خواندم کلامي را

عشق تو چون برگي ، در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن ، پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نمي مانم
گفتم که مي ميرم گفتي که مي دانم

باور نمي کردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق ، اين بي وفايي را

+ نوشته شده توسط rahaee-v در جمعه 1388/07/24 و ساعت 7:0 AM |

میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم

که آشکارا در پرده ی کنایت رفت

مجال ما همه این تنگمایه بود و، دریغ  

که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت

+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/07/23 و ساعت 7:53 AM |

نیمه گمشده ام آخر کیست

این سوالیست که با خود دارم

نیمه گمشده ام یک سیب است

سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید

نیمه گمشده ام یک آهوست

وچه چشمان سیاهی دارد

چقدر تندرواست

مثل این که دل او نیز هوایی دارد

نیمه گمشده ام یک دریاست

چقدر موج و تلاطم دارد

چقدر جذر- چقدر مد- چقدر آبی روشن دارد

نیمه گمشده ام یک رود است

از کنار دل من می گذرد

و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش

نیمه گمشده ام یک کوه است

پر صلابت- پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد

نیمه گمشده ام یک بید است

که به مجنون صفتی مشهور است

نیمه گمشده ام یک فصل است

که همه فصل خدا را دارد

نیمه گمشده ام یک ساز است

و صدای نی مجنون دارد

و صدای دل پر درد زمان که برای دل من می خواند

نیمه گمشده ام یک ابر است

سیرت و صورت زیبا دارد

ولی گه گاه دلش می گیرد پس کمی اشک ز خود می بارد

نیمه گمشده ام یک دشت است

پر ز گلهای شقایق شده است

پر ز عطر است پر ز سنبل

پر ز خواب گل مریم شده است

نیمه گمشده ام مهتاب است

که شب تار به هم می پوید

نیمه گمشده ام یک تنهاست

که دلی پر ز شکایت دارد

و کسی را به نفس می خواهد که بر او راز و غم دل گوید

نیمه گمشده ام در یاد است

و درون دل من می ماند

نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم

و برای دل مهتابیمان نور و عشق ابدی می خواهم

نور و عشقی ز صفا می خواهم که میان من و اوجاوید است

+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/07/20 و ساعت 6:52 AM |


Powered By
BLOGFA.COM