تبليغاتX
رهائی
این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست
 جانم از غم بر لب آمد آه ازین غم، چون کنم 
باعث خوشحالی جان غمین من کجاست 
 ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین
رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست
دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست
محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا
مایه ی عیش دل اندوهگین من کجاست
 
وحشی بافقی
+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 10:48 PM |

درپی تو کوچه ها را باز گشتم

در پس دیوارها

زیر آن سرو بلند

پشت باران های ساده

در سپیده

در نگاه آفتاب

در سکوت پر ز راز ماهتاب

در پی چشمک زدنهای ستاره

در درخشش

در پی آرامش آن ابر های پاره پاره

در فراسوی زمین و آسمان

در پرستش

در ورای مرز تن ها

در ملائک

در بهشت

در نفسهای خدا

در پرواز

در حریم آبی یکرنگ دیدار خدا

در دل شب

در تپش های هیاهو دار دیدار دوباره

در حریم نیلگون پاک بودن

در صداهائی که می آید از آن سوی زمان

در پی اسرار آن سیبی

که راز گم شدن را رشد کرد

در همان راز سلام

در پی ات از اولین ها

تا به خاک افتادنم گشتم

لیک تو در هر نفس

در من جوانه داشتی

نه در زمین

نه در نگاه آسمان

در من

فقط من

در پی ات دیگر نمی گردم

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/08/16 و ساعت 6:30 AM |

دختری را می‌شناسم که هر شب
برای ستاره‌ها شعر می‌خوانَد
و آن‌ها به او
زبانِ آسمانی می‌آموزند
روزی پرسیدم
دیشب چه واژه‌ای آموختی؟
شرمنده نگاهم کرد
و چشمک زد

+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/08/14 و ساعت 6:57 AM |

نگران نباش

امشب تب می کنم

و در هذیان تب

به درد سیب اعتراف

تبخال که بزند

تب می افتد

وقتی برگردی دوباره تازه ام

فقط مراقب باش

تاول های حافظه ام را به روی حاشیه نیاوری

+ نوشته شده توسط rahaee-v در سه شنبه 1388/08/12 و ساعت 7:30 PM |

مشت می کوبم بر در

پنجه می سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم ، خفقان !

من به تنگ آمده ام ، از همه چيز

بگذاريد هواری بزنم:

- آی !

با شما هستم !

اين درها را باز کنيد !

من به دنبال فضائی می گردم:

لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرايی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه !

می خواهم فرياد بلندی بکشم

که صدايم به شما هم برسد !

من هواری را سر خواهم داد !

چاره درد مرا بايد اين داد کند

از شما "خفته ی چند" !

چه کسی می آيد با من فرياد کند؟

 فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/08/11 و ساعت 6:42 PM |

نه چندان بزرگم  

                           كه كوچك شمارم خودم را

نه آنقدر كوچك

                          كه خود را بزرگ ........

گريز از ميانمايگي

                         آرزويي بزرگ است؟؟؟

                                                                    

                                                                            (قیصر امین پور)

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/08/09 و ساعت 8:13 PM |

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

+ نوشته شده توسط rahaee-v در جمعه 1388/08/08 و ساعت 8:27 AM |

در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه بودن ها ...


 

+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 3:38 PM |
کدامین ابلیس تو را

اینچنین

به گفتن نه وسوسه می کند؟

یا اگر خود فرشته ییست

از دام کدام اهرمنت

بدین گونه هشدار می دهد ؟

تردیدی است این ؟

یا خود گام صدای  بازپسین قدم هاست

که غربت را به جانب زادگاه آشنائی

فرود می آئی ؟

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط rahaee-v در چهارشنبه 1388/08/06 و ساعت 7:10 AM |

دوره ي ارزانيست
شرف اينجا ارزان
تن عريان ارزان
آبرو قيمت يک تکه نان
و دروغ از همه چيز ارزانتر
و چه تخفيف بزرگي خورده است قيمت انسان ها

 

+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/08/04 و ساعت 10:55 PM |

 

خداوندا

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من ، جانا به عهد خود وفا کن

+ نوشته شده توسط rahaee-v در یکشنبه 1388/08/03 و ساعت 6:6 AM |

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود!

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

 

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

بهترین سرود!

 

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبک تر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو – که رُسته در کنار هم -

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها و عطرها،

بهترین هر چه بود و هست،

بهترین هر چه هست و بود!

 

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام.

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه، راه

در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب

در خطوط در هم کتاب

در دیار نیلگون خواب!

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

 

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

 

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها !

 

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها !

 

خوبِ خوبِ نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب.

بهتر از تمام شعرهای ناب !

 

نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی ست

من تو را

               به خلوت خدایی خیال خود :

(( بهترینِ بهترینِ من )) خطاب می کنم ،

بهترینِ بهترینِ من !

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/08/02 و ساعت 5:53 PM |

القصه که ورد همگان گشته صدایم....

آیینه‌ی فریاد زمان گشته صدایم

زنهار مپندار که در خلوت اسرار

آوای فلان ابن فلان گشته صدایم

ترسی ز سرازیری خوکان جهان نیست

تا خسرو ملک    یُمَگان  گشته صدایم

آهنگ بلوغ سخنم را نشنیدی

بشنوکه چه اندازه  جوان گشته صدایم

افتاده چنانچه به دهان همه مردم

نقل سر هر مجلس و خوان گشته صدایم

ازتک تک لعل لب شیرین دهنان پرس

در هر گذری ورد زبان گشته صدایم

از مرز زبان گرچه گذشته است ولیکن

هم سر حد احساس گران گشته صدایم

از ایل و تبارش نتوان گفت که عمریست

هر وسوسه را دشمن جان گشته صدایم

سرمستی موسیقی عشاق جهان است

در محفل دل رقص کنان گشته صدایم

همسنگر ویرانگر هر بی وطنی نیست

در کشور دل خط و نشان گشته صدایم

نورالله وثوق

+ نوشته شده توسط rahaee-v در جمعه 1388/08/01 و ساعت 9:12 AM |

 

دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي

چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودي

به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما

من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودي

من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم

تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودي

ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم

نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودي

چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباري

خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودي

رهی معیری

+ نوشته شده توسط rahaee-v در یکشنبه 1388/07/26 و ساعت 9:5 PM |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند
 وحشی بافقی

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/07/25 و ساعت 11:9 PM |

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده، داد میخواهم
دل خونین مرا چه کار آید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

 

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/07/25 و ساعت 6:44 AM |

عاشق نبودي تو ، من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق ، بودي تو معبودم

آرام وآسوده ، در خواب خوش بودي
يک لحظه من بي تو ، هرگز نياسودم

من با نفس هايم ، نام تو را خواندم
کاش اي هوس بازم ، با تو نمي ماندم

روزي که مي گفتي من با تو مي مانم
روزي که دانستي من بي تو مي ميرم

روزي که با عشقت ، بستي به زنجيرم
بازنده من بودم ، اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم ، پيش نگاه تو
هر دم ز چشمانت ، خواندم کلامي را

عشق تو چون برگي ، در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن ، پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نمي مانم
گفتم که مي ميرم گفتي که مي دانم

باور نمي کردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق ، اين بي وفايي را

+ نوشته شده توسط rahaee-v در جمعه 1388/07/24 و ساعت 7:0 AM |

میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم

که آشکارا در پرده ی کنایت رفت

مجال ما همه این تنگمایه بود و، دریغ  

که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت

+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/07/23 و ساعت 7:53 AM |

نیمه گمشده ام آخر کیست

این سوالیست که با خود دارم

نیمه گمشده ام یک سیب است

سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید

نیمه گمشده ام یک آهوست

وچه چشمان سیاهی دارد

چقدر تندرواست

مثل این که دل او نیز هوایی دارد

نیمه گمشده ام یک دریاست

چقدر موج و تلاطم دارد

چقدر جذر- چقدر مد- چقدر آبی روشن دارد

نیمه گمشده ام یک رود است

از کنار دل من می گذرد

و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش

نیمه گمشده ام یک کوه است

پر صلابت- پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد

نیمه گمشده ام یک بید است

که به مجنون صفتی مشهور است

نیمه گمشده ام یک فصل است

که همه فصل خدا را دارد

نیمه گمشده ام یک ساز است

و صدای نی مجنون دارد

و صدای دل پر درد زمان که برای دل من می خواند

نیمه گمشده ام یک ابر است

سیرت و صورت زیبا دارد

ولی گه گاه دلش می گیرد پس کمی اشک ز خود می بارد

نیمه گمشده ام یک دشت است

پر ز گلهای شقایق شده است

پر ز عطر است پر ز سنبل

پر ز خواب گل مریم شده است

نیمه گمشده ام مهتاب است

که شب تار به هم می پوید

نیمه گمشده ام یک تنهاست

که دلی پر ز شکایت دارد

و کسی را به نفس می خواهد که بر او راز و غم دل گوید

نیمه گمشده ام در یاد است

و درون دل من می ماند

نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم

و برای دل مهتابیمان نور و عشق ابدی می خواهم

نور و عشقی ز صفا می خواهم که میان من و اوجاوید است

+ نوشته شده توسط rahaee-v در دوشنبه 1388/07/20 و ساعت 6:52 AM |

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

!ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
!ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر

!آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
!با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
!دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
!با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

+ نوشته شده توسط rahaee-v در شنبه 1388/07/18 و ساعت 6:55 AM |

 هيچ گاه و هرگزدر نيافتم كه چرا
 
هميشه
 
حتي در تاريكترين ِ دقايق نيز كه بوده ‌باشم
 
تنها به شنيدن سلامي
 
لبخند مي زنم!

+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/07/16 و ساعت 7:13 AM |

غربت را نبايد در الفبای شهر غريب جستجو کرد.... همين که عزيزت نگاهش را به ديگری فروخت تو غريبی

+ نوشته شده توسط rahaee-v در سه شنبه 1388/07/14 و ساعت 7:22 PM |

 
 گوش کن با تو سخن می گویم!!
 زندگی در نگهم گلزاری است
 و تو با قامت چون نیلوفر
شاخه ی پر گل این گلزاری.

من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم
گل عفت گل تقوا گل صد رنگ امید
گل فردای بزرگ گل دنیای سپید.
 تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی
راست چون شاخه ی سر سبز و برومند شدی.
همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی
اما دیده بگشای و در اندیشه ی گلچینان باش.
همه گل چین گل امروزندوهمه هستی سوزند
کس به فردای باغ نمی اندیشد.
آنکه گرد همه گلها به هوس می چرخد بلبل عاشق نیست
 بلکه گل چین سیه کرداری است که دود در پی گلهای لطیف
 تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد در خاک.
دست او دشمن باغ است و نگاهش نا پاک.
اما تو گل شادابی به ره باد نروغافل از باد مشو.
ای گل صد پربا تو در پرده سخن می گویم
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
 گل پژمرده نخندد بر شاخ
 کس نگیرد ز گل مرده سراغ.
عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است!!
 و تو چون قطعه ی الماس درشتی کم یاب
 گردن آویزی بر این زنجیری.
تا نگهبان تو باشم ز هراسی همه شب
خواب بر دیده ی من هست حرام.
تو که تک گوهر دنیای منی
 دل به لبخند حرامی مسپار
دزد را دوست مخوان
 چشم امید بر ابلیس مدار
دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند
همه گوهر شکنند.
دیو کی ارزش گوهر داند
نه خردمند بود هر که اهریمن را
 از سر جهل سلیمان داند
 تو چراغ همه شبهای منی
به ره باد مرو
 تو گلی تو گل صد رنگی !
پیش گل چین منشین.
تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی

...

+ نوشته شده توسط rahaee-v در یکشنبه 1388/07/12 و ساعت 6:11 PM |

مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم
با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم
دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت
من چو باد صبح از انجا با تهی دستی گذشتم
من از آن پیمانه که با چشم مستت عهد بستم سال ها پیش
گر تو عهد  دوستی با دیگری بستی گذشتم
پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم ! 

+ نوشته شده توسط rahaee-v در جمعه 1388/07/10 و ساعت 7:31 PM |

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزني. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...
گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....

+ نوشته شده توسط rahaee-v در چهارشنبه 1388/07/08 و ساعت 6:10 PM |

تو آرام باش
بگذارمن طوفانی بمانم

بدان خود کرده را تدبیر نیست

تو آرام باش
من می سوزم
روشنایت از من باشد

تو آرام باش
من می میرم
سکوت خلوت لحظه ها رابا مردنم می سازم

تو آرام باش
کنار همه نبودن هایت من می مانم
تو آرام باش
.
.

+ نوشته شده توسط rahaee-v در سه شنبه 1388/07/07 و ساعت 6:45 AM |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نا زیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.بيست سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود
....!!

+ نوشته شده توسط rahaee-v در یکشنبه 1388/07/05 و ساعت 6:12 PM |

چه غریب ما ندی ای دل نه غمی نه غمگساری

نــه بــه ا نـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری

غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد

کــه دگــر بــدیـن گــرا نـی نـتـوان کشیــد بــاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ ست

تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری

نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم

منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
+ نوشته شده توسط rahaee-v در پنجشنبه 1388/07/02 و ساعت 9:31 PM |

رنگ نگاهت را می شناسم بیشتر از تمام کسانی که عشق رابا تو تجربه کردند و حتی بیشتر از آنکه هر روز و شب لحظات بارانی نگاهت را با خویش نجوا می کند من به آفتاب خواهم گفت از زلالی چشمان تو سراغ قطره قطره اشک هایم را بگیرد و از ترنم نفس هایت صدای زمزمه وار دلدادگی هایم را با صمیمیت روزها و شب های عاشقی تفسیر کند این روزها من مانده ام و شکوه نگاه همیشه ماندگار تو و شمیم عطر نفس هایت که هرروز در ذهنم تکرار می شود و تمام دلتنگی های عالم جمع میشود و خودرا در گوشه دلم جا می کند من نمیدانستم دلم اینقدر گنجایش دارد که می تواند این همه دلتنگ بماند و باز تو در سرتاسر آن با همه وجود نازنینت جای خودرا داشته باشی

+ نوشته شده توسط rahaee-v در چهارشنبه 1388/06/25 و ساعت 9:7 PM |
این را بـــــه یاد بسپـــــار یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهاش لبخند توست ... و زمانی که به تو فکر می کنه ... ....احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهایی کردی ... این حقیقت رو به خاطر داشته باش ... ...یک نفر.... ...یک جایی ... ....در حال فکر کردن به توست
+ نوشته شده توسط rahaee-v در یکشنبه 1388/06/22 و ساعت 7:30 PM |


Powered By
BLOGFA.COM